شب ها می نشینم و می بینم/ مثل کلیدهای سیاه در دو ماژور تنها هستم / در این اتاق زیر شیروانی .../در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرند/و تازه مسلمانی که دلش برای بتش تنگ شده
لیلا
مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید
خودم با دست های خودم
بتم را شکستم
و گفتم :
" این جا خانه ی خداست فقط "
حالا در این اتاق زیر شیروانی
یک رادیوی قدیمی هست
که هر حرفی بزند حق دارد
شب ها می نشینم و می بینم
مثل " الله " در ترانه های عربی تنها هستم
در این اتاق زیر شیروانی
یک آکاردئون قدیمی هست
که هنوز به درد همآغوشی می خورد
شب ها می نشینم و می بینم
مثل کلیدهای سیاه در دو ماژور تنها هستم
در این اتاق زیر شیروانی ...
در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرند
و تازه مسلمانی که دلش برای بتش تنگ شده
با خودش می گوید :
" لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید
لیلا مفاهیم عظیم بشری بود "
------------------------
چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟
بادی که آن دانه را آورد بر مزار هیچ عاشقی نگذشته بود
تا آن دانه درختی شود هیچ عاشقی از آن مسیر عبور نکرد
هیچ عاشقی نامی را بر تنه ی آن درخت حک نکرد
آن که اره برقی به دست داشت هیچ ترانه ی عاشقانه ای را زمزمه نکرده بود
راننده ی کامیون الوارها عاشق نبود
در کارگاه چوب بری کسی عاشق نبود
آن که این پیانو را می ساخت عاشق نبود
حالا تو
چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟
هیچ کس با این آهنگ ها گریه نمی کند

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
هر چقدر شعر اول درددل است و به قول مرحوم حقوقي به مثابه يك شعر حرفي ست ، شعر دوم با فرمي مشخص و سير روايي روشن و سهل و ممتنعش به مثابه يك شعر ساختماني ست . شعر اول با اينكه در يك اتاق زير شيرواني مي گذرد پراكنده است و بر اساس تداعي هايي آزاد و رام نشده شكل گرفته است ( شكل گرفته است ؟) اما شعر دوم علي رغم وسعت جغرافياي زماني و مكاني روايتش ، به شدت ساختمند و جهت دار از آب درآمده است كه البته امروزه خيلي ها ممكن است اين ساختمند و جهت داري را نپسندند و حتا به تحقيرش بپردازند . صلاح مملكت خويش شاعران دانند !
از شعر اول بیش از شعر دوم لذت بردم . شاید به خاطر زمینه ی عاطفی قدرتمندی که داشت . و معتقدم وحدت حسی قدرتمند در شعر می تواند کارآمد ترین عنصر شکل دادن به ساختار شعر باشد . دکتر شفیعی کدکنی در کتاب ادوار شعر فارسی ( ص : 170) توجه به فرم و غفلت از زمینه ی عاطفی شعر را یکی از بیماری های شعر فارسی در ساله های اخیر دانسته است . و باز در همان منبع و همان صفحه ابراز می دارد که هیچ مفهومی تا صبغه ی عاطفی به خود نگیرد نمی تواند به قلمرو شعر درآید .
نقش عنصر عاطفه را در شکل گیری اثر ادبی و شکل دادن اثر ادبی نمی توان انکار کرد و باز معتقدم نمی توان وظیفه ی سنگینی که زمینه ی عاطفی بر دوش دارد را بر عهده ی بازی های زبانی و مهندسی کلمات و تناسب فرعی دیگری از این دست گذاشت و توقع نتیجه ی مطلوبی داشت .
سلام .
من هر دو شعر را خواندم . و از هردو خوشم آمد . اما با این موضوع موافقم که ما وقتی قصد داریم به سمت فرم و ایجاد یک ساختار منسجم در شعر پیش برویم نباید از یاد ببریم که از شعر نمیتوان عاطفه و احساس را پاک کرد . چیزی که هست ما وظیفه داریم این احساس را مدیریت کنیم تا به بیراهه نرود . من احساس کردم که هردو شعر از این موضوع بهره مند بودند و برایم هر دو شعر به خصوص شعر اول زیبا بود .
سلام
من شعر اول رو خصوصی تر از شعر دوم می دونم و شعر دوم رو بیشتر دوست دارم.... بیشتر به خاطر توالی اتفاقهاش شاید و این که انگار مخاطب جمعیتی است از مردمانی که عاشق اند و حالا... +بار عاطفی شعر دوم رو هم بیشتر می دونم و دردمندیش رو... فکر می کنم وقتی یک شعر از رازها و نیازهای انسانی حرف میزنه دردمنده.... و درد...
لذت بردم.
سلام زیبا بود
لذت بردم
خوشحال میشم به وبلاگم سری بزنید
موفق باشید
درود
من شعر سوم را دوست دارم!
اصولن وقتی پای دو یا چند شعر به صفحه باز می شود
مخاطبان دست به انتخاب و گزینش می زنند
که برام جالب نیست هر چند که نمی توان از این حس فرار کرد...
هر دوشعر را خوانده بودم و فقط می خواستم بگویم که قرار بود شعر تکراری چاپ نشود و حالا....!
ساختمان شعر دوم را که از روی آگاهی بنا شده بود را می پذیرم ...و هیچ ایرادی بر آن نیست..
و اینکه شعر دوم هم از روی احساس و رها کردن درونیات خالق اثر به ثمر نشسته بود و نه فقط مهندسی ادبیاتی..
بدرود