کسی شاعرانه عاشق شد
نقدی بر کتاب آب، باد، آتش، وطن
سید حکیم بینش
1
وقتی از کسی یک پیشینه ذهنی داشته باشی، قضاوت های قلمت هم کم و بیش تحت تأثیر آن خواهد بود. نگارنده اگر چه وحید طلعت را از نزدیک ندیده است اما درباره اش بسیار شنیده است؛ اینکه شاعری است جوان و سری پر شور دارد، جوایز بسیار گرفته و از شاعران خوب روزگار قحطی شعر به شمار می رود. قحطی شعر می گویم به این خاطر که فکر می کنم شعر معاصر دچار قحطی شده است. شاید این گونه نباشد ولی حقیر مدت های مدیدی است که یک شعر خوب نخوانده ام، شعری که واقعاً آدم را تحت تأثیر قرار بدهد. این است که از وحید طلعت با توجه به تعریف هایی که شنیده بودم و نمونه هایی از شعرش که قبلاً خوانده بودم یک ذهنیت خاص داشتم. این ذهنیت با کتاب آب، باد، آتش، وطن تا اندازه ای همخوانی و هم پوشانی دارد و با من فکر می کنم او با این کتاب در میان هم نسلانش یک فضای تاز بوجود آورده است که این موفقیت را به او تبریک می گویم.
2
آب، باد، آتش، وطن ما را به یاد چهار عنصر طبیعت یعنی آب، باد، آتش و خاک که قدما بدان معتقد بودند می اندازد، در اینجا شاعر به جای خاک هنرمندانه واژه وطن را گذاشته شداست. در نگاه اول آدم خیال می کند با یک کتاب فلسفی رو به روست. وقتی آن را ورق می زنیم با شعر هایی مواجه می شویم که کم و بیش رنگ و بوی فلسفی هم دارند. شاعر اگر چه طرحهای فلسفی نمی ریزد و بنا هم نداشته(به گمان نگارنده) که فلسفی حرف بزند اما شعر خودش را به فضایی می کشاند که ناگزیر می شود این گونه حرف بزند و استقبال کند از این فضا.
وقتی که دنیا خلق می شد ما دو تن بودیم
هم مرز نه، همسایه نه، هم وطن بودیم (ص 58)
کابوس شد زندگی مان در خوابهای عمیقش
تا آنچنان که خودش خواست یک جور تعبیر مان کرد (ص55)
آشوب کن بشور بر این جبر مطلقت
این بار سر نوشت خدا را رقم بزن (ص76)
3
هرکس در جهانی که برای خودش می سازد زندگی می کند. اغلب افراد جامعه این جهان را نمی سازند بلکه در محدوده ای زندگی می کنند که دیگران برایشان ساخته اند. همین اعتقاداتی که ما داریم ساخته پرداخته نسلهای قبلی است و کمتر ریسک می کنیم به باز سازی اش بپردازیم. خوب شاعران ما هم بر همین اساس شعر می گویند و سعی می کنند حریم ها را حفظ کنند و پای در منطقه ممنوعه نگذارند. به یکی از شاعران که در رادیو همکار هستیم بحثی داشتیم که کلیشه های رادیو را بشکنیم. ما چون برای رادیو می نویسیم تلاش می کنیم قلم ما در محدوده ای که در رادیو خط قرمز کشیده شده، نرود و به این عادت کرده ایم. به همین خاطر در کارهای غیر رادیویی هم نا خود آگاه ذهن ما این مسأله را رعایت می کند و لذا جهان ما کوچک می شود. همین مسأله در مورد شاعران جوان هم صدق می کند. چون در محدوده جغرافیایی خاص زندگی می کنند، لذا تحت تأثیر کلیشه های فکری هستند و عبور از آنهارا بر خود مجاز نمی دانند. این می شود که در همان محدوده باقی می مانند. اما به نظر می رسد طلعت در تلاش است که این مرز ها را بشکند، خودش را رها کند، فکرش را آزاد کند از تمام قید و بند ها. او سعی می کند جهانی بزرگ برا خودش بسازد. جهانی که رنگ و بوی ملیت ندارد. جهانی که مرزهای جغرافیایی به هیچ وجه محدودش نمی کند. او فکرش را از کلیشه هایی که برایش ساخته اند آزاد می کند. به همین خاطر کلمات مسحورش می شوند.
وقتی که دنیا خلق می شد ما دو تن بودیم
هم مرز نه، همسایه نه، هم وطن بودیم
جغرافیا معنا نمی شد در وجود ما
یک روح آواره ولی در دو بدن بودیم (ص58)
یکی از این نمونه هایی که شاعر کلیشه های فکری را می شکند در استعمال واژه چنگیز است. وی به این واژه بار مثبت القا می کند. بماند که موفق بوده یانه ولی سعی کرده است از چارچوب های که ما به لغات داده ایم بیرون بیاید.
ای عشق ای همیشه ویرانگر آباد کن مرا که هزاران سال
در انتظار لحظه موعودم در انتظار حضرت چنگیزم (ص42)
4
همان گونه که شاعر کم و بیش تلاش کرده جهانش را وسعت ببخشد، تلاش کرده است از تنوع اوزان هم بهره بجوید. نسبت به شاعران جوان که اوزان خاص در شعر شان کلیشه شده طلعت هم در استفاده از اوزان کوتاه و هم در بهره گیری از اوزان بلند موفق بوده است. وی از وزن هایی که شاعران دیگر -بخصوص در این فضایی که بر غزل حاکم است- به کرات از آنها بهره می جویند کمتر استفاده کرده است. در کنار این هنجار شکنی می توان به بهره گیری گسترده واژگان اشاره کرد. بسامد واژه های مثل باران، ابر، آسمان، ستاره و ماه که در شاعران دیگر به یک نگاه در کتاب شان انبوهی از این کلمات خود را نشان می دهند، کم است در عوض سعی شده است واژگان تقریباً غریب بیشتر استخدام شود. این در جهت عبور از مرزهایی ای است که شاعران برای خود ساخته اند. بماند اینکه گاه کوشش شده استفاده از ردیف و قافیه های جدید ذایقه مخاطب را حلاوت بیشتر ببخشد. مثلاً ردیف نبودی اگر در غزل چهل و چار
شروع تازه ای از زیستن نبودی اگر
همیشه میل به انسان شدن نبودی اگر
5
درون مایه بیشتر غزل های کتاب آب، باد، آتش، وطن عشق است. شاعر با کسی حرف می زند و دیالوگهای عاشقانه دارد. گاه با او از آغاز خلقت سخن می گوید، گاه از آوارگی ها و سر گردانی ها. این معشوق گاه به صورت نماد های اسطوره ای خطاب قرار می گیرد و گاه به صورت شاهدی که خوبی های مناطق مختلف در او جمع شده است.
آسیای میانه چشمت لهجه اش ازبکی مادر شد
قهوه ترک باز مستم کرد در غروب عجیب عشق آباد
چشم هایت مرا به کابل برد دست هایت مرا به ترکستان
بیستون را درون شعرم کند، طعم شیرین حسرت فرهاد(ص92)
این معشوقه یک وطن و زبان خاص ندارد و از قوم خاصی هم نیست گرچه شاعر گاه او را با امتیازهای ازبکی مخاطب قرار می دهد، گاه با ویژگیهای ترکمنی می خواند و گاه با خصوصیات ترکی و گاهی با خصوصیات دیگر اقوام. همانگونه که شاعر وطنش را از چار چوب مرز جغرافیای ایران بیرون می داند تلاش می کند این معشوقه هم وطنی به همین گستردگی داشته باشد و شاید این معشوقه وطن شاعر باشد وطنی که مرزش به گستره فرهنگ فارسی است. چون بسامد کلمه وطن در شعرش بسیار زیاد است.
شال بلند ازبکی از گل به تن داری
زیبای من که چشم های ترکمن داری
شیرین ترین بودای شرق دور می دانم
در کوههای هندوکش هم کوهکن داری
جغرافیای سرنوشت من تصور کن
هرجا که هستی، قعر چشمانم وطن داری(ص97)
6
تأثیر پذیری از شاعران دیگر وفضای شعری در شعر های مجموعه آب، باد، آتش، وطن شاید در نگاه اول خودش را نشان ندهد، اما کم و بیش دیده می شود. به نظر می رسد یکی دوتا از غزلهای این مجموعه تحت تأثیر غزل معروف سید رضا محمدی «صدا ز کالبد تن بدر کشید مرا» سروده شده است. هرچند که به طور مستقیم این تأثیر پذییری وجود ندارد ولی فضای شعرها تا حدودی به فضای این غزل نزدیک است. این ابیات را ببینید
کشاند روح مرا هر کجا که خواست دلش
به عمد خانه عقل مرا خراب گذاشت
دوبال داد و تصویری از پرنده کشید
دچار جبر قفس کرد، توی قاب گذاشت(ص84)
و یا این ابیات را
تراش داد تو را صخره صخره در باران
شکست تیشه، سپس با کلنگ خلقت کرد
کشید تابلویی از غروب در ذهنش
و بعد نقش زد از هرچه رنگ خلقت کرد(ص64)
7
ساختار شعر ها هر چه به سمت پایان کتاب نزدیک می شویم مستحکم تر می شود. این استحکام در غزل های پایانی بیشتر خود را نشان می دهد. غزلهای تقریبا آخر کتاب با یک اسکلت بندی محکم سروده شده است. اوج این استخوان بندی را در غزل های چهل دو، و چهل و چار و...می بینیم. نکته دیگر اینکه در غزل های این مجموعه زبان شاعر هم بسیار صمیمی و خودمانی است. شاید حسن بزرگش این باشد که از زبان محاوره استفاده شده است شاعر آنقدر با مخاطب صمیمی می شود که به سادگی حرفهایش را می زند اما محکم و هرگز نمی گذارد صمیمیت زبانش رنگ زبان کوچه و بازار بگیرد.
به ابتدا رسیدم ...تورا خدا بنویس
مرا شبیه غم خود در ابتدا بنویس
مرا که ابر کویرم سیاه بی باران
ببار، آه، بباران ، به ابر ها بنویس
مرا که ساخته ای جبر روزگار تو ام
مرا که جبری جبرم _مرا_ مرا بنویس
شروع کن به همان شیوه ای که مرسوم است
برا حذف من از متن ما جرا بنویس
در
کنار برجستگی های که گفته شد اگر دنبال نقطه بگردیم خوب نارسایی هایی هم
در زبان می بینیم مثلا فرق با با مرگ و برگ هم قافیه شده است. شاید شاعر
تلفظ ترکی فرق را مد نظر داشته است. یا عمیق با دریغ هم قافیه شده است.
شاید تلفظ دریغ و عمیق در ایران چندان مشکلی نداشته باشد. اما اگر یک
خواننده تاجیکی یا افغانی این شعر را بخواند، این قافیه ها حسابی اذیتش می
کند. در پایان برای وحید طلعت برادر عزیز و شاعر خوب و جوان ایرانی که
توانسته مجموعه موفقی را روانه بازار کتاب کند توفیقات روز افزون دارم به
امید چاپ مجموعه های بعدی اش.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
وحید عزیز...مبارک باد و میمون کتاب نو رسیده...
خواندم و از غزلهایت لذت بردم...
به امید دیدار...
اسداللهی.