آخرین به روز رسانی : 8 تیر 1388

  • Currently 4.6/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
4.6/5 (42 : کل آرا)

شعری از لیلا کردبچه


راستش را بخواهي/ديگر به دست هاي تو هم اعتمادي ندارم/به هيچ كس و هيچ چيز اعتمادي ندارم/آنقدر كه فكر مي كنم هركه ايستاده است/لابد پايي براي دويدن ندارد













مشت هايت را كه به سينه ي آسمان كوبيدي
اعتمادم از تمام ديوارها سلب شد
آنقدر كه فكر كردم بعد ازين
ديگر هيچ كس پشت هيچ ديواري پنهان نخواهد شد
- اما هوا که گرم باشد
احتمالا ديوارها سايه ي خنكي دارند ! -


مشت ها
بهتر از همه مي دانستند ؛
هر دستي مي تواند كمر تفنگي را پر كند
ماشه اي را بكشد
و هر انگشتي مي تواند اشاره ي محسوسي باشد
به هركه كنار ديوار ايستاده است
- هرچه باشد مشت ها
همجنس هاي خودشان را كه بهتر از ما مي شناسند ! -


همين است
كه ديگر تعجب نمي كنم
اگر انگشت هايت بند كفش هاي تو را
در پاگرد خانه ات كه مي بندند
در زندان باز كنند
يا مشت هايت آن را كه ديروز كشته اند
امروز با « زنده باد» يش جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهي
ديگر به دست هاي تو هم اعتمادي ندارم
به هيچ كس و هيچ چيز اعتمادي ندارم
آنقدر كه فكر مي كنم هركه ايستاده است
لابد پايي براي دويدن ندارد
يا آنكه مي دود
پاهايش را
حتما از پاي جوخه ي اعدام دزديده است




بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/217



نظرات (14)



سال 1334 اخوان ثالث در شعر زمستان به مضمون خيانت در عرصه ي سياست اشاره اي گذرا كرده بود در سطرهاي ‌( نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريك / چو ديوار ايستد در پيش چشمانت / نفس كاينست پس ديگر چه داري چشم / ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ ) حالا پس از گذشت نيم قرن شاعري از خيانت در سطحي وسيع سخن مي گويد . خيانت انگشت ها به دست ها، خيانت دست ها به مشت ها ، خيانت مشت ها به آدم ها ، و خيانت آدم ها به يكديگر . و همين مساله را نكته ي اساسي بي اعتمادي كه در سطح جامعه ايجاد شده مي داند . شايد بر اين شعر از نقطه نظر زباني ايراداتي وارد باشد نظير نزديك بودن زبان آن به نثر ( و در سطوري نثر محاوره ) اما انديشه اي كه در لايه ي زيرين اثر قرار گرفته مي تواند اين نقص را بپوشاند .



برایم جالب است که شاعرانی که در زمینه های ادبی مطالعات و اطلاعات بیشتری دارند اتفاقا شعرهایی ساده تر و کم صنعت تر خلق می کنند و آشنایی با صنایع ادبی و شگردها و فنون شاعری را بهانه ای برای متکلف و متصنع کردن شعرشان نمی دانند . گویا ساده فهم بودن و مقبول العام بودن را بیش از جنبه های هنری شعر ارزش می نهند .



سلام به خانم کردبچه ی عزیز.
همیشه از شعر های ساده و روان شما لذت برده ام. این بار اما به کار بردن تعبیر لذت برای شعری اینچنین پر درد مقدورم نیست. باید بگویم همراه درد های شعرتان درد کشیدم.
در وبلاگتان گفته بودم که ما دردهای یکدیگر را نقد نمی کنیم. مجالی برای نقد ادبی نیست، اینجا درست است ما در ساحت شعر ایستاده ایم و باید با عیار های منبعث شده از نظام های زیبایی شناختی آثار را محک بزنیم. اما کدام زیبایی ؟؟؟ وقتی شعر قرار است زبان تصویر گری سیاه ترین سیاهی های اطرافش باشد، زشت ترین زشتی ها را به تصویر کشد، زیبایی کلام و به کار گیری صنایع ادبی و چنین و چنانش را دنبال کنیم ؟
پس تنها اجازه دهید اینگونه بگویم:
1ـ مثل همیشه عمیق بود، روان بود و آدم را با دغدغه اش همراه می کرد.
2ـ تمام اشعاری که این روزها از دوستان شاعرمان خواندیم، در دو محور اساسی حرکت کرده بود. نخست: احساسات عریان شاعر ( آنقدر لجام گسیخته که در برخی موارد چشم انسان را به اشک می نشاند ) دوم: حماسه پردازی و تعقیب حس شور و حرکت در مخاطب.
در این بین اما شعر شما از این جنبه برایم قابل توجه بود که مستقیم رفته بود سراغ یک نکته اساسی که اتفاقا هم بسیار مهم است، هم مغفول: "اعتماد از دست رفته"
تاریخ را که می خوانیم، خاستگاه بسیاری از نهضت های اجتماعی به ثمر نشسته همین "اعتماد از دست رفته" است. چرا که مردم، از پیگیری مطالبات خویش از مسیر های عادی نا امید شده اند، اعتمادشان را به حاکمان، به محیط، به اطرافیان، از دست داده اند و این شروع بزرگ ترین حرکت ها بوده است.
این حس عدم اعتماد به بهترین شکل ممکن در این شعر تصور شده است. از این جهت به گمانم این شعر از موفق ترین کارهایی است که این چند روزه خوانده ام

پاینده باشید.



برخلاف عزیزان صاحب نظر بایستی عرض کنم که مفهوم عدم اعتماد اصلا جالب به کار نرفته.در ضمن اون کامنت رو هم آقای کاخی نذاشتن و من از ایشان پرسیدم.زشته واقعا اینکارها برای بزرگ کردن الکی یک نفر.هرکس اندازه ی خودش مقام داره و با تعریف بی خود بزرگ نمی شه.از من گفتن.



در مقایسه با شعرهایی که دراین مدت اخیر و در این حال و هوا خونده بودم شعر متفاوت و قابل توجهی بود



اين يكي بين بقيه ي شعرهايي كه طي اين يك ماهه ي اخير خوانده ايم متفاوت است . اين شعر ابراز توعي بي اعتمادي به همه كس در همه طرف است . راستي اما شاعر چگونه مي تواند به "ندا" اعتماد نداشته باشد ؟ (مگر اين كه به رسانه ي ملي اعتماد ويژه اي داشته باشد !) چگونه مي توان آن دو دو مشت رفيق را از يك جنس دانست ؟ چگونه ... حيف كه نقد جاي بحث سياسي و اجتماعي و عقيدتي نيست !
اما اين شعر مثل بقيه ي اشعار خانم كردبچه پر از مضمون و تصوير زيباست . اگر چه نوعي عجله و سهل انگاري در مونتاژ اين تصاوير و مضامين به چشم مي آيد .
اين خوب است كه در اشعر اخير ايشان به تدريج از تراكم تركيبات اضافي تشبيهي و استعاري و اختصاصي كم مي شود اما هر چيزي به اندازه اش و با كيفيتش بد نيست . در همين شعر همان قدر كه سينه آسمان خوب است ، كمر تفنگ كم رمق است .



با درود
من نخستین بار است که به تارنمای شما می آیم
سوز سروده تان زیاد بود و راستین
......................
من این بار کمی شوخی نوشته ام
اگه حال خواندن شوخی رو داشته باشین
..................
با نهایت تأسف و تأثر درگذشت جانگداز حجت الاسلام ضدّ مسلمین دکتر «یه چیز دیگه» را به تمامی سایر بستگان تسلیت عرض می نمایم
مشروح اخبار در تارنمای من



دردناک و تاثیرگذار بود .



چرا کمر تفنگ ؟ ازین گذشته کشیدن ماشه رو میشه با دیدی جزیی تر به انگشت نسبت داد .



چون درجاییکه در شعر از انگشت استفاده کردید دیگه لزومی نداره که عمل انگشت رو به دست نسبت بدید .
امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم .



بهترین و تاثیر گذارترین شعری بود که توی یکماه اخیر خونده بودم . شعریه که آدمو به فکر فرو میبره و خواننده نمیتونه به راحتی از کنرش عبور کنه . باید برای لحظاتی مکث کنه و عمیق تر به شعر نگاه کنه .



سلام
شعر پویا بود
و از حالت غیر مستقیم پیروی می کرد
زبان نثری که دوستان گفتند رو نمی پذیرم
مختص این موضوع از شعر بودو برازنده
البته دو سطر همین است
شک بدی رو القا می کنه

آوردن کمر تفنگهم زیبا بود و بی اشکال
موفق باشد



شعریه که حتی با گذشت زمان و حتی با عدم اطلاع از بستر اجتماعی و سیاسیش میشه همیشه خوندش و لذت برد .



یادتان نرود:
شعر می گویید...!
نه جمله...جمله...جمله+جمله...جمله- جمله...جمله/ عبارتی ناقص...
شعر می گویید.
مفاهیم عمیقی به کار می بندید، خوب فکر می کنید و قشنگ تعابیر را می سازید.
اما جمله ها خواننده را خسته می کنند از فعل، از شناسه، از توالی نظم...از کلماتی که مدام مثل دیده بان می ایستند و جلوی فرار کردن شعر از پادگان نثر را می گیرند.
مثل استفاده از "احتمالا" و "اما" وسط زایش یک تصویر!
- اما هوا که گرم باشد
احتمالا ديوارها سايه ي خنكي دارند ! -



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)