ديد تازه ي بيژن نجدي به طبيعت ، انسان ها و اشياء اطرافش به نحو برجسته اي با تجربه هاي شخصي او همراه شده و منجر به ايجاد تصاويري گرديده كه از ذهنيت متجدد او خبر مي دهند . او نويسنده اي جستجوگر است كه در وراي نگاهي كه به پيرامونش دارد به كشف ارتباط هايي ميان عناصر مي پردازد كه از نظرها پنهان مانده اند . در حقيقت ميان تصاوير واقعي و تصاويري كه در ذهن مؤلف ايجاد شده اند نمي توان فاصله ي چنداني يافت و ذهن مؤلف براي ساخت تصاوير ، دخل و تصرفي در حقيقت امور نكرده . بلكه در پررنگ تر نشان دادن زواياي مختلف تصاويري كوشيده كه مي توان گفت مقابل چشم همه حضور دارند اما كمتر به آن ها توجه مي شود .
تصويرسازي يكي از مهم ترين شگردها براي آراستن لايه ي بيروني اثر است ، و همين لايه ي آراسته ي بيروني اثر است كه در وهله ي نخست منجر به توقف ذهن خواننده روي آن تصوير ، تعمق بيشتر ، و در نهايت كشف درونمايه ي اثر مي گردد . گرچه نبايد از نظر دور داشت كه تصاوير داستان هاي بيژن نجدي يكي از اركان مهم فضاسازي داستان هايش هستند و تنها براي آراستگي ظاهري اثر ايجاد نشده اند .
در علم روانشناسي «تصوير» به معناي بازسازي ذهني خاطره اي يا تجربه اي ، يا احساسي در گذشته است كه ضرورتاً ديداري نيست و مردم نيز از لحاظ توانايي بازسازي ديداري خاطرات با يكديگر فرق بسيار دارند . (رنه ولك و آوستن وارن 1373 : 495 ) و بايد توجه داشت كه هيچ حادثه و هيچ تجربه اي در ذهن هنرمند از بين نمي رود و سرانجام زماني هنگام آفرينش اثري خود را نشان مي دهد ، يا اينكه دست كم تأثير خود را بر ذهنيت هنرمند باقي مي گذارند . به همين دليل است كه نمي توان در پس زمينه ي تصاوير موفق و ماندگار ، و البته خودجوش شاعران و نويسندگان ، تجربيات شخصي آنان را ناديده گرفت .
اثر تصوير ناشي از آن است كه « بازمانده » يا « نمودار » احساسي است كه در زماني خاص براي مؤلف ايجاد شده بوده . چنانكه ازرا پاوند تصوير را نشان دهنده ي گره خوردگي عاطفي و عقلاني در برهه اي از زمان و وحدت بخشيدن به افكار متفرق مي داند نه ارائه ي صوري آن ها (رنه ولك و آوستن وارن 1373 : 209 ) . و تي.اس.اليوت هنگام ستايش از دانته و حمله به ميلتون به نظر مي رسد كه با تعصب بيشتري به تصويري بودن اشعار دانته تكيه مي كند و مي گويد « تخيل دانته ، تخيل ديداري است » (اليوت و ولبوراسكات 1348 : 85 ) .
توفيق بيژن نجدي در تصويرسازي را مي توان ناشي از ؛ دارا بودن احساس لطيف و كنجكاو ، علاقه و عشق وافر به طبيعت و اشياء اطرافش ، قدرت برقراري ارتباط بين زبان روزمره و زبان لطيف طبيعت ، و توانايي نزديك كردن محتوا و ساختار در جهت ارائه ي تصاوير بهتر دانست . و با تعمق بيشتر مي توان دريافت كه اغلب تصاويري كه در وهله ي نخست بسيار بديع و بكر به نظر مي رسند و مخاطب را متحير مي كنند ، بر مبناي صناعات ادبي شناخته شده ي زبان فارسي ساخته شده اند . گرچه نبايد اين نكته را ناديده بگيريم كه نجدي براي ساخت تصوير صناعات ادبي را از زاويه اي تازه مورد استفاده قرار داده و فنون كهن ادبي را با نگاهي نو به كار گرفته است .
در حقيقت مي توان گفت او ديد تازه اي نسبت به محيط پيرامونش داشته كه همراه نگاه كنجكاو و جستجوگرش منجر به كشف ارتباط هاي موجود اما پنهان از نظرها شده و با استفاده اي ديگر گونه از فنون و صنايع ادبي تصاويري خاص و به يادماندني آفريده است .
تصاوير شاعرانه ي داستان هاي بيژن نجدي را مي توان به چند گروه تقسيم كرد ؛
گروهي شامل تصاويري است كه زيرساخت تشبيهي دارند مانند تصاويري كه بر مبناي تشبيه ، استعاره ، تشخيص ، و حساميزي ساخته شده اند ، گروهي ديگر شامل تصاويري است با زيرساخت توصيفي و گروه ديگر تصاويري را كه با تغييرات نحوي در ساختار تركيبات اضافي ايجاد شده اند در بر مي گيرد . تضاد و اغراق نيز از ديگر صنايع ادبي مورد استفاده در تصويرسازي هاي او هستند .
اما خارج از حيطه ي فنون ادبي با تصاويري بديع روبرو مي شويم كه بر اساس تغيير زاويه ي ديد ، تغيير مقياس سنجش و توجه به لوازم امر به جاي خودِ امور ساخته شده اند . و در نهايت با گروه ديگري از تصاير كه بر مبناي ساختار جدول ضربي شكل گرفته اند .
در اين پژوهش به بررسي ساختار انواع تصاوير شاعرانه درداستان هاي چاپ شده ي بيژن نجدي مي پردازيم :
1. تصاويري كه زير بناي تشبيه دارند :
حجم بالايي از تصاوير شاعرانه ي بيژن نجدي بر مبناي يافتن رابطه ي شباهت ميان دو امر و نشان دادن آن رابطه به وجهي هنري و تحسين برانگيز ساخته شده اند . نجدي از جمله نويسندگاني است بر اين گفته ي گوستاو فلوبر مبني بر اينكه براي بيان هر چيزي تنها يك جمله يا عبارت است كه بهترين مي باشد (سيد حسيني 1384 : 654 ) صحه مي گذارد و حقيقت اين امر را مي توان با بررسي ويرايش هاي مختلف داستان هاي او كه در كتاب داستان هاي ناتمام گردآمده اند دريافت . نجدي نويسنده اي است كه هميشه در جستجوي بهترين هاست ؛ بهترين نحو ، بهترين ساختار ، بهترين جمله بندي و بهترين تصاوير براي اداي مقصود . به همين دليل است كه تصاوير او اغلب بكرند و تشبيهات او نيز شامل تشبيهات پيش پا افتاده و دم دستي نمي شوند .
تشبيهاتي كه زيربناي تصاوير شاعرانه ي بيژن نجدي را تشكيل مي دهند خود به چند گروه تقسيم مي شوند كه به شرح زيرند :
الف : تشبيه غير جاندار به جاندار ( تشخيص ) :
شخصيت بخشي به اشياء از پركاربردترين شگردهاي تصويرسازي نجدي است ، جان بخشي به نور زرد فانوس ، به سرماي آستارا و . . . منجر به ايجاد تصاويري شده اند كه به ندرت مي توان در آثار ديگر نويسندگان ديد . تصاوير مبتني بر تشخيص را مي توان از زيباترين تصاوير شاعرانه ي بيژن نجدي دانست ، كه در خلال آن ها به زندگي شاعرانه ي او با اشياء و محيط پيرامونش پي مي بريم ، تصاويري نظير :
يك پيراهن تور و كت و شلوار سرمه اي راه راه همديگر را بغل كرده بودند
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان به چي مي گن گرگ ... )
رختخواب دراز كشيده بود (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
شكم پرده تا وسط اتاق ورم كرده بود (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
درخت ها اتاق مادام را خورده و آجرهايش را كنار پاشويه تف كرده بودند
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان طاقچه اي پر از دندان )
كمي ابر توي گلوي آسمان گير كرده بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي فصل و نادرخت )
روبروي آينه يك صندلي نشسته بود ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / روان رها شده ي اشياء )
گاهي يك لبخند ، پاورچين پاورچين از روي لب ما مي گذرد
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل دوم )
پرده ها قد بلندشان را تا حاشيه ي گچ بري سقف بالا برده بودند (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
همين كه قدم برداشت درختان جاي پاي بدون علف او را به يكديگر نشان دادند
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / داستان B*A )
تابستان كنارش راه مي رفت (مجموعه ي داستان هاي ناتمام /A-C )
سرماي آستارا و مرتضي با هم آمدند توي اتاق
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان يك سرخپوست در آستارا )
دريا كف دهانش را بالا مي آورد ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان يك سرخپوست در آستارا )
صداي بنان دريچه هاي يك پنجره را باز و بسته مي كرد
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان آرنا يرمان و دشنه و ... )
باران دست مرتضي را گرفته بود و به سينما مي برد
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي گناهان )
سردي اش [سردي آبغوره] گرماي بعد از ظهر را از زير پيراهنش مي شست
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان نگاه يك مرغابي )
صداي افتادنش را تمام درختان تا سينه كش كوه از لاي ريشه هاشان شنيدند
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بيمارستان نه ، قطار )
مهِ غليظِ دهكده طاهر را توي مشتش گرفته بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
آسفالت خودش را روي زمين مي كشيد و درازيش را روي ميدان خم مي كرد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان چشم هاي دكمه اي من )
تاريكي حياط برايش راه باز مي كرد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
پوتين روي ماسه افتاده بود و تاريكي دستش را در آن فروبرده بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان تاريكي در پوتين )
چتر صداي مچاله شدن فنرهايش را نمي شنيد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
پرده اي كه به باد تكيه داده بود تا وسط اتاق مي آمد و پاهاي توري اش را به من مي ماليد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان چشم هاي دكمه اي من )
باد آرامي كه در دهكده و لاي درخت ها راه مي رفت نيمرخ نخ نما شده ي اسفنديار را روي پرده آهسته تكان مي داد ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
يك دايره ي زرد پاي فانوس در حياط نشسته بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
از دور صداي نفس كشيدن تهران به گوش مي رسيد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
گاهي يكي از شنبه ها را مي ديدم كه از كوچه اي بيرون مي آمد و سُر مي خورد توي يك كوچه ي ديگر
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان چشم هاي دكمه اي من )
تاريكي خاكستري اول شب با آن ها به طرف خانه ها مي رفت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
سايه ي سماور از ديوار بالا رفته بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
يك پنجره خودش را باز كرد ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
تا آن لحظه روز خودش را لخت كرده و سرمايش را به تن اسب مي ماليد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
پاييز خودش را به آبي چتر مي زد ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
دهكده خودش را از تاريكي بيرون كشيد (مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
پلكان رمق نداشت تا ايوان بالا برود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
ب : تشبيه غيرجاندار به غيرجاندار :
اين گروه از تشبيهات را به گروه هاي كوچكتري تقسيم كرده ايم :
1.تشبيهاتي كه در آن ها تمام اركان تشبيه ذكر شده است :
چشمه اي مثل كتري روي گاز مي جوشد ( مجموعه ي داستان هاي ناتمام / يادداشت هاي جبهه )
آفتاب مثل باران مي باريد ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان آرنا يرمان و دشنه و ... )
گريه مثل كليد دهان ماهرخ را باز كرد ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
صورتش را مثل آب روي بالش ريخت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
دهانش مثل ماهي تازه صيد شده بازوبسته مي شد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان استخري پر از كابوس )
گازوئيل مثل استفراغ قاطي استخر مي شد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان استخري پر از كابوس )
دره اي مه آلود ، به پياله اي پر از شير مي ماند (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
دلم مثل دل اسب هايي كه لحظه اي پيش از زلزله مچ پاهايشان پر از ترس مي شود شور مي زد
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان خال )
2.تشبيهاتي كه وجه شبه شان حذف شده :
پشت پنجره ها پرده اي از گرماي بخاري آويزان بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
جمعه همان خوني بود كه از تابستان ريخته بود روي آسفالت
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان آرنا يرمان و دشنه و ... )
گلوي مرتضي مثل كاغذ سمباده شده بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان استخري پر از كابوس )
آسيه به ديواري از باران تكيه داده بود ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
ساختمان هاي فروريخته و آهن سوخته و پنجره هاي مردم ، زخم صورتِ مردم سقز است
( مجموعه ي داستان هاي ناتمام / يادداشت هاي جبهه )
نگاه آن هايي كه از روبرو مي آمدند مثل مته در صورتم فرو مي رفت
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل سوم )
آسيه مثل يك مشت ابر سوار اسب شد ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
3.تشبيهاتي كه در آن ها مشبه ، و به تبعِ آن ادات تشبيه حذف شده است :
مرتضي با چشم هايي پر از ريزه هاي نخ ابريشم گفت .....
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
به نظر مي رسيد يك عزاي فراموش نشده از كوچه مي گذرد
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي فصل و نادرخت )
4.تشبيهاتي كه در آن ها مشبه به و به تبعِ آن ادات تشبيه حذف شده :
گونه هايش اشراف زاده بود ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان خال )
اذان ظهر روي سروصورتش مي ريخت ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان مانيكور )
نگاهي كه به قاب عكس آويخته شده بود (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
سكوتي در فاصله ي ما ورم مي كرد (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
تاريكي شب روي تاريكي هاي چاه ريخته مي شد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
جيغ و ويغ پرندگان مهاجر صداي مرداب هاي دوردست را آورده بود روي خانه هاي سياهكل مي ريخت
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / 2A+B )
خانم روي دست هاي مليحه ريخته مي شد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
با انگشتش آب را سوراخ كرده بود ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان تاريكي در پوتين )
شب از لاي انگشتان ما قطره قطره مي ريخت (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل دوم )
تاريكي شب قطره قطره از يالم ريخت مي ريخت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
بچه ها جيغ خودشان را كشيدند روي صلوات بزرگترها
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
5 .تشبيهاتي كه غير از مشبه به ديگر اركان تشبيه را از دست داده اند (استعاره) :
مرتضي ديد يك مشت نور آويزان پله به پله پايين مي آيد [استعاره از فانوس]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
از پاهايش صداي پاييز ورق ورق شده شنيده مي شد [استعاره از برگ درختان]
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام /A+C )
آينه از روي طاقچه افتاد و تصوير پنجره و گل هاي پرده را روي قالي تكه تكه كرد [استعاره از آينه ]
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام /A+C )
6 . تشبيه حواس پنجگانه به يكديگر ( حساميزي ) :
حساميزي را نيز مي توان زير مجموعه ي تشبيه قرارداد چراكه در حساميزي يكي از طرفين يك عبارت تشبيهي با حس مشتركي به طرف محذوف عبارت تشبيه مي شود و آن حس مشترك نقش وجه شبه را بازي مي كند ، مانند « بويي كه شنيده مي شود » كه صورت كوتاه شده ي « بو مثل صدا شنيده مي شود » است و در آن با حذف مشبه به ، فعلي كه در برگيرنده ي حس شنوايي است در مقام وجه شبه قرار مي گيرد .
يكي از پر كاربردترين روش هاي ساخت تصوير بر مبناي حساميزي استفاده از عنصر رنگ است كه در نسبت دادن حسي به حس بينايي مورد استفاده قرار مي گيرد چراكه عنصر رنگ عنصري ديداري است و نه شنيداري و ...
يكي از وجوه برجسته ي اداي معاني از رهگذر صورخيال كاري است كه نيروي تخيل در جهت توسعه ي لغات و تعبيرات مربوط به يك حس ، يا در جهت انتقال آن به حواس ديگر انجام مي دهد (شفيعي كدكني 1378 : 271 ) . نجدي نيز در موارد بسياري با استفاده از حساميزي تصاوير شاعرانه ي زيبايي آفريده و با نسبت دادن حسي به حس ديگر جنبه هاي متفاوتي از تصاوير را به خواننده نشان داده است . اين گروه از تصاوير را بر اساس حواس پنجگانه مي توان چنين تقسيم بندي كرد :
الف : نسبت دادن حس بينايي به ديگر حواس :
تصاويري كه با نسبت دادن حس بينايي به حواس ديگر ساخته شده اند ، اغلب تشبيه امور غير ديداري به ديداري اند ، مانند :
لاي دندان هاي ما كلمه اي گير كرده است (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل دوم )
اذان در حلق من يخ مي بندد (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل دوم )
از آينه عطر آرايش مادر مي ريخت (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
نفسش روي صورت مادر مي ريخت (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
به صداي آب در ليوان روبرويش نگاه كرد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
مادر مرتضي صداي اذاني را كه از مسجد مي آمد به مرتضي نشان داد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
از بوي دود اجاق ها رد شديم ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
اطراف آن ها پرشد از صداي سه تار و بيات ترك
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
آنقدر به صداي تلفن نگاه كرد ، تا بالاخره استوار گوشي را برداشت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان استخري پر از كابوس )
صداي دست زدن زنان دور رقص دختر شش هفت ساله اي از آلبوم بيرون ريخت
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
پرده ها كمي تكان خوردند تا كلمات شاه را از روي مخملشان بتكانند
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
استفاده از عنصر رنگ از پركاربردترين روش ها در ساخت تصوير بر مبناي حساميزي است كه حس بينايي را به حواس ديگر نسبت مي دهند ، از آنجاييكه رنگ عنصري ديداري است و نه شنيداري و ...
آنچه مسلم است اين است كه عنصر رنگ به عنوان گسترده ترين حوزه ي محسوسات انساني در ساخت تصويرهاي شاعرانه سهم عمده اي دارد و از قديمترين ايام در زبان ، مجازها و استعاره هاي خاص از رهگذر توسعه دادن حضور عنصر رنگ در غير موارد طبيعي خود وجود داشته است . چنانكه بسياري از امور معنوي كه به حس بينايي در نمي آيند با صفتي از صفات رنگ ها نشان داده شده اند ( شفيعي كدكني 1378 : 274 ) ، نظير تصاوير شاعرانه ي زيبايي كه بيژن نجدي از همين منظر آفريده است :
زمستان سفيدي آن طرف پنجره سرماي سفيدش را راه مي برد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سپرده به زمين )
آبي بلندي از لاي انگشتانش مي ريخت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
من تا سفيدي اذان بيدار ماندم
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
تاريكي خاكستري اول شب با آن ها به طرف خانه ها مي رفت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
سعي كرد قرمزي ريخته روي گونه هايش را پاك كند
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
دست هايش را روي گوش هايش گذاشت تا سكوت سياه شده ي باغچه را نشنود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
شقيقه ي چپش تا زير چشم ، به اندازه ي خاطره ي سياه شده ي يك مشت خونمرده بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي فصل و نادرخت )
ب : نسبت دادن حس شنوايي به حواس ديگر :
صداي پاشنه ي كفشش را روي استخوان دستم مي شنيدم
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان خال )
ريل بدون سروصدا افتاده بود روي زمين(مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بيمارستان نه ، قطار)
از تن مادرم صداي موسيقي به گوش مي رسيد (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل دوم )
از چشم هايش صداي شكستن قنديل هاي يخ به گوش مي رسيد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
از چشم هايش صداي شكستن شيشه به گوش مي رسيد
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
صداي ابري شدن هوا به گوش مي رسيد (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
صداي تمام شدن روز را مي شنيدم
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
از جوراب نازكي كه كنار تختخواب افتاده بود صداي پاي كسي مي آمد
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان خال )
ج : نسبت دادن حس چشايي به حواس ديگر :
با اينكه هوا سرد بود و طعم باران داشت ...
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان استخري پر از كابوس )
د : نسبت دادن حس بويايي به حواس ديگر :
دهانش پر از بوي خواب بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
آسمان آنقدر پايين آمده بود كه مليحه مي توانست يك مشت از آن را بردارد و بو كند
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
ﻫ : نسبت دادن حس بساوايي به حواس ديگر :
گرمايش را به تن اسب مي ماليد ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
نگاه آن هايي كه از روبرو مي آمدند مثل مته در صورتم فرو مي رفت
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل سوم )
2. تصاويري كه زيربناي توصيف دارند :
تصاويري كه بر مبناي توصيف ساخته شده اند نيز به گروه هاي مختلفي تقسيم مي شوند كه وجه تمايزشان در تغييرات صورت نحوي آن هاست و بدين شرح اند :
الف : حذف موصوف از عبارت وصفي :
زمستان سفيدي آن طرف پنجره سرماي [برف ] سفيدش را راه مي برد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سپرده به زمين )
چند تا از فنرهاي چتر شكست و تكه اي از [ پارچه ي ] آبيِ خيسش جر خورد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
[چترِ ] آبيِ بلندي از لاي انگشتانش مي ريخت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
ب:ساخت تركيبات وصفي مقلوب و ايجاد عبارات اضافي :
يكي از سيم هاي برق زيرِ سياهي پرنده ها شكم كرده بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سپرده به زمين )
خنكيِ آب زد به استخوان هايش
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان تاريكي در پوتين )
آبيِ پيراهنم روز به روز پريده رنگ تر مي شود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان چشم هاي دكمه اي من )
من تا سفيديِ اذان بيدار ماندم
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
اسب با سفيدي اش روي سفيديِ برف مي ريخت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
ج: آوردن صفت ذهني براي موصوف عيني :
مدرسه از دور قهوه اي نابجايي بود در بي صدايي شن
( مجموعه ي داستان هاي ناتمام / روايت دوم داستان شب سهراب كشان )
تاريكيِ سيال و سمجي را كه من ، پياله پياله از پنجره به خيابان مي ريختم
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
3. تصاويري كه زيربناي اضافي دارند :
اينگونه تصاوير بر مبناي تركيبات اضافي شكل گرفته اند و بر اساس تغييراتي كه در ساختار نحوي آن ها ايجاد شده به دو گروه تقسيم مي شوند :
الف : حذف مضاف از عبارت اضافي :
[عكسِ] شاه روي صفحه ي اول روزنامه ي كيهان لبخند مي زد
(مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها /داستان به چي مي گن گرگ)
[عكسِ] سرباز جواني در آگهي ترحيم لبخند مي زد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان استخري پر از كابوس )
ب: آوردن صفت براي مضاف :
لذت داغ بازي هنوز از ساق هايش نريخته بود
( مجموعه ي داستان هاي ناتمام / روايت دوم داستان شب سهراب كشان )
ماهرخ در اتاقي پر از بوي خيس قنداق داشت برنج پاك مي كرد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
سياوش روي غرور پير شده ي پاهايش ايستاد
(مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
شنيد كه صداي كوچك دويدن بچه ها مي آيد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
ج : عبارات اضافي كه حاصل تركيبات وصفي مقلوبند :
يكي از سيم هاي برق زيرِ سياهي پرنده ها شكم كرده بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سپرده به زمين )
خنكيِ آب زد به استخوان هايش
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان تاريكي در پوتين )
آبيِ پيراهنم روز به روز پريده رنگ تر مي شود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان چشم هاي دكمه اي من )
من تا سفيديِ اذان بيدار ماندم
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
اسب با سفيدي اش روي سفيديِ برف مي ريخت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
4. تصاويري كه زير ساخت تضاد دارند :
تضاد صنعتي است كه بر خلاف تشبيه به كشف تفاوت ها مي پردازد و نه شباهت ها ، و گاهي كشف وجوه تمايز ميان طرفين يك تصوير بسيار هنري تر از كشف شباهت هاي آن هاست . بيژن نجدي گرچه در تصوير سازي هاي خود استفاده ي چنداني از تضاد نكرده ، اما همين تعداد محدود تصاوير را بسيار هنرمندانه و هوشمندانه آفريده است :
پارچ بدون يك قطره آب ، پر از آب بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
كسيكه بتواند بي هيچ صدايي آنهمه داد بكشد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
به سكوت پارس كشيدن سگي كه در حياط مي دويد گوش كرد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
البته در شاهد مثال دوم و سوم اين مبحث ، دانستن اين نكته كه فاعل جمله ها پسر بچه ي لال داستان شب سهراب كشان است مي تواند به درك بهتر زيبايي اين دو تصوير كمك كند.
5.تصاويري كه زيربناي اغراق دارند :
اغراق نيز از صنايعي است كه در تصوير سازي هاي نجدي كاربرد كمتري داشته ، اما جنبه ي هنري والاي خود را حفظ كرده است :
سكوتي كه مي توانست با صداي پلك زدن من يا مادرم تكه تكه شود
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
6 . تصاويري كه با تغيير زاويه ي ديد شكل گرفته اند :
يكي از شگردهاي بكر تصوير سازي در داستان هاي بيژن نجدي تغيير زاويه ي ديد راوي است كه معمولا زيربناي تجاهل العارف دارد . به عنوان نمونه راوي مي داند آبي كه در جوي مي رود خود فاعل است و داراي صفت روندگي ، و مي داند كه جوي قيد مكان آن است ، اما با وانمود كردنِ اينكه از اصل حقيقت و فاعل حقيقي بي خبر است مي نويسد « جوي آب را مي برد » (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول ) يعني فعل را به جوي _ كه در حقيقت قيد مكان است _ نسبت مي دهد و فاعل ( آب ) را در جايگاه مفعول مي نشاند .
چنين تصاويري نيز از رويكرد ساختاري قابل تقسيم به انواع زيرند :
الف : اختفاي علت حقيقي :
پدرم با پلك زدن هاي متوالي من تكرار مي شد [ به جاي : تصوير پدرم با پلك زدن هاي متوالي من ناپديد مي شد ] (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
لاي دردي كه از زير استخوان هاي دنده اش پايين مي آمد . . . ابراهيم به دنيا آمد [ به جاي : هنگام به دنيا آمدن ابراهيم درد مي كشيد ] ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
لاي سرفه هايم سيگار مي كشيدم [ به جاي : هنگامي كه سيگار مي كشيدم سرفه مي كردم ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان تاقچه اي پر از دندان )
همينكه چاي پايين مي رفت مرتضي گلوي خودش را ، قفسه ي سينه و معده اش را ، بعد يك مشت معده اش را روي رد داغ چاي پيدا كرد [ به جاي : چاي داغ گلوي مرتضي ، قفسه ي سينه و معده اش را سوزاند ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان استخري پر از كابوس )
استخوان هايم را توي تنم گم كرده بودم [ به جاي : خسته و وارفته بودم ]
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
ريل بدون سروصدا افتاده بود روي زمين [ به جاي : هيچ قطاري به ايستگاه نيامده بود ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بيمارستان نه ، قطار )
هوا بعد از توپ به اتاق آمده و ذرات شيشه را روي قالي ريخته بود [ به جاي : توپي شيشه را شكسته بود ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / مرثيه اي براي چمن )
نمي توانستم حنجره ام را توي گلوي خودم پيدا كنم [ به جاي : نمي توانستم حرف بزنم ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان آرنا يرمان و دشنه و ... )
مردم پشت سوختگي ، كف صابون ، رماتيسم و گريه هايشان پنهان شده اند [ به جاي : سوختگي ، كف صابون ، رماتيسم و گريه ظاهر مردم را پوشانده است ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي گناهان )
صداي بنان دريچه هاي يك پنجره را باز و بسته مي كند [ به جاي : پنجره اي باز و بسته شد و صداي بنان به گوش رسيد ] ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان آرنا يرمان و دشنه و ... )
كسي همان نزديكيها كوچه باغي مي خواند و روي صورت من گريه مي كرد [ به جاي : كسي كوچه باغي مي خواند و من گريه مي كردم ] ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان خال )
ب : دادن نسبت فاعلي به مفعول :
يك تكه از آسمان توي حوض افتاده بود [ به جاي : آب حوض تصوير آسمان را منعكس كرده بود ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بيمارستان نه ، قطار )
يك پنجره خودش را باز كرد [ به جاي : باد پنجره اي را باز كرد ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
ج : دادن نسبت فاعلي به نائب فاعل :
تاريكي پشت اتوموبيل آينه را پر كرده بود [ به جاي : تاريكي در آينه منعكس شده بود ]
(مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها /داستان به چي مي گن گرگ)
د : دادن نسبت فاعلي به متمم :
ضجه اي دهانم را پر كرده بود [ به جاي : دهانم پر از صداي ضجه بود ]
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
پله ها بدون نرده ما را بالا مي برد [ به جاي : ما از پله هاي بدون نرده بالا مي رفتيم ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
ن : دادن نسبت فاعلي به قيد مكان :
سايه ي درختان بازداشتگاه روي زمين پيش مي رفت تا از زير پاي مرد دستگير شده بگذرد [ به جاي : مرد از روي سايه ي درختان مي گذشت ] ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي گناهان )
ويترين مغازه ها تصوير درشتي از مرتضي را شيشه به شيشه پيش مي بردند [ به جاي : تصوير مرتضي روي شيشه ي ويترين مغازه ها مي افتاد ] ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي گناهان )
ايستگاه خودش را عقب كشيد [به جاي : قطار حركت كرد و از ايستگاه دور شد ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بيمارستان نه ، قطار )
تابستان كنارش راه مي رفت [ به جاي : او در تابستان راه مي رفت ]
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-C )
زير كوه ، گرزن آباد افتاده بود وسط شب [ به جاي : در گرزن آباد شب شده بود ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان من چي را مي خوام پيدا كنم )
ديوارهاي كوچه آنقدر تند از دو طرف صورت مرتضي رد مي شد كه ... [ به جاي : مرتضي به سرعت از ميان ديوارهاي كوچه رد مي شد ] ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي فصل و نادرخت )
جنگل آنقدر خسته بود كه مرتضي ديگر نمي توانست بدود [ به جاي : مرتضي از خستگي نمي توانست در جنگل بدود] ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان مي دانست كه دارد مي ميرد )
كوه هاي ديلمان افتاده بود زير ابرهاي ورم كرده [ به جاي : ابرها بالاي كوه هاي ديلمان بودند ]
(مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها /داستان به چي مي گن گرگ)
طبيعت دور از دسترس ، مي آيد و آهسته مي گذرد [ به جاي : ما آهسته از كنار طبيعت مي گذريم ]
( مجموعه ي داستان هاي ناتمام / يادداشت هاي جبهه )
هيچ دهكده اي از دور نمي آمد [ به جاي : ما به هيچ دهكده اي نزديك نمي شديم ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
پياده روها با او راه مي رفتند [ به جاي : او در پياده روها راه مي رفت ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
كوچه هاي رشت از توي گريه رد شدند [ به جاي : عده اي با گريه از كوچه هاي رشت رد شدند ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
حياط يكشنبه اي لاي بچه ها وول مي خورد [ به جاي :بچه ها روز يكشنبه در حياط وول مي خوردند ]
( مجموعه ي داستان هاي ناتمام / روايت دوم داستان شب سهراب كشان )
و : دادن نسبت فاعلي به قيد زمان :
پاييز با صداي برگ از زير پاهايش رد مي شد [ به جاي : او در پاييز از روي برگ ها رد مي شد ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان مي دانست كه دارد مي ميرد )
ﻫ : دادن نسبت مفعولي به فاعل :
بالاخره زير پلك هايش دفن مي شد [به جاي : بالاخره خوابيد ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي گناهان )
ي : دادن نسبت قيد مكان به مفعول :
مليحه خودش را برد توي چادر [ به جاي : مليحه چادرش را سر كرد ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سپرده به زمين )
7. تصاويري كه بر مبناي تغيير مقياس سنجش شكل گرفته اند :
زيباترين تصاوير داستان هاي بيژن نجدي تصاويري هستند كه بر مبناي تغيير مقياس سنجش شكل گرفته اند . تعداد اين گونه تصاوير گرچه محدود است ولي به علت تازگي و زيبايي ، نسبت به ديگر تصاوير تاثير گزارترند :
با هر تنفس ما صفحه اي از تقويم ديواري مي افتاد
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
به اندازه ي خاك شدن يك سيگار نگاهش كردم
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان هتل نادري )
رختخوابي كه به اندازه ي يك پيراهن آفتاب روي آن افتاده بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
يكي از بالش ها به اندازه ي ساعت ها خوابيدن گود بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان خال )
روز به لحظه اي رسيده بود كه همه ترديد دارند چراغ اتاقشان را روشن كنند يا نكنند
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان خال )
دستش را براي برداشتن يك مشت از آسمان دراز كرد
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / زمان نه در ساعت )
شقيقه ي چپش تا زير چشم ، به اندازه ي خاطره ي سياه شده ي يك مشت خونمرده بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي فصل و نادرخت )
جهنمي به اندازه ي يك كبريت توي ذهنش روشن شد
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي فصل و نادرخت )
زمستان هنوز به اولين برفش نرسيده بود (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
درخت تا برهنگي برگ هايش مي ريخت (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / داستان B*A )
كمي سكوت شد ، به اندازه ي يك كف دست
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
پنجره اي پر از گرماي تابستان پشت سرش بود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان گياهي در قرنطينه )
هنوز بين موسيقي و غروب ، روز ادامه داشت (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
8. تصاويري كه بر مبناي توجه به لوازم امور شكل گرفته اند :
توجه به لوازم امري به جاي خودِ آن ، از ويژگي هاي منحصر به فرد تصاوير بيژن نجدي است و كمتر شاعر يا نويسنده اي را مي توان يافت كه به جاي « قدم زدن رويِ علف ها » از « ريختن صداي قدم ها روي قدكشيدن علف ها » سخن بگويد . مثال ساده تري براي اين روش اين است كه به جاي « من چاي دوست دارم » مي گوييم « من طعم چاي را دوست دارم » يا « من عطرش را دوست دارم » يعني به جايِ چاي از لوازمِ آن ( عطر و طعم ) استفاده مي كنيم .
يكي از ويژگي هاي تصاوير بكر توجه به زوايايي است كه از ديد ديگران مخفي مانده است . و اصولا شاعران و نويسندگان توانا درصدد يافتن و نشان دادنِ گوشه هايي از زندگي به مخاطبان هستند كه پيش از خواندن شعر يا داستانِ آن ها ، آن جنبه را نديده بودند ، يا اينكه ديده و بي تفاوت از كنارش گذشته بودند ، وگرنه قدم زدن روي علف چيزي نيست كه ديد ديگران مخفي مانده باشد .
تعداد زيادي از تصاوير شاعرانه ي داستان هاي بيژن نجدي بر اين مبنا ساخته شده اند كه خلاصه وار چنين اند :
پستان هاي كوچك و نجيب و نازنينش كه هنوز عطر شير از آ ن ها مي ريخت
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل اول )
صداي قدم هايش را روي قدكشيدن علف ها ريخت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
بعد از سرمايي كه در گلويش پايين مي رفت [ از لوازمِ آبِ خنك ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سه شنبه ي خيس )
سعي كرد قرمزي ريخته روي گونه هايش را پاك كند [از لوازم شرم ]
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
چسبيده به بوي عرق پيراهنم بازهم داشتم عرق مي كردم
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان خاطرات پاره پاره ي ديروز )
صورتم را به صداي خنده اش مي چسباندم
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان چشم هاي دكمه اي من )
فاطي براي پيراهنِ مخملِ آبيِ من دست تكان مي داد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان چشم هاي دكمه اي من )
از بوي دود اجاق ها رد شديم ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان روز اسبريزي )
تركمني روي گريه اش عينك دودي زده بود [ از لوازم چشم ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان آرنا يرمان و دشنه و ... )
يك تشت زيرِ هره پر از صداي باران بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان دوباره از همان خيابان ها )
دختر جواني با چادري پر از بوي نان داغ از كنارش گذشت
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان دوباره از همان خيابان ها )
روي گريه ي چشم هايش عينك دودي زده بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان دوباره از همان خيابان ها )
نيمكت پر از صداي ترن شد ( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بيمارستان نه ، قطار )
با بغلي پر از بوي نان وارد حياط شد
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان گياهي در قرنطينه )
از جيپ فقط يك مشت خاك ديده مي شد كه به طرف دهكده مي رفت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سپرده به زمين )
زن هايي كه در بوي پيازداغ پير مي شوند
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A+B / فصل دوم )
اعليحضرت به رنگ هاي پف كرده ي گردن خروس خيره شده بود
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
در را با لگد روي فس فس دماغش بستم (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
بارن سرماي دانه هايش را در سفيدي قنداق فرو مي برد
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / داستان B*A )
مليحه توانسته بود بوي وحشي لباس هايش را روي طناب رخت پيدا كند
(مجموعه ي داستان هاي ناتمام / داستان B*A )
يكي از باران هاي دلگير رشت ، تاريكي شب را خيس كرده بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان تاقچه اي پر از دندان )
قاب عكس بزرگي كه شيشه اش به لبخند شاه چسبيده بود [ از لوازم تصوير شاه ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
زن عاليه را بيدار كرد و گريه اي را با قنداق به عاليه داد [ از لوازم نوزاد]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
چادر چيتي را به ياد آورد كه دور بيست و دو سالگي او پيچيده بود [ از لوازم جواني ]
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان روان رها شده ي اشياء )
9.تصاويري كه بر مبناي الگوي جدول ضربي ساخته شده اند :
تصاوير جدول ضربي ، حاصل ضرب طرفين يك تشبيه بي قياس اند ، مانندِ :
تو دره ي بنفش غروبي كه روز را / بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني (فرخزاد 1382 : 166 )
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم (سپهري 1375 :174 )
از تهي سرشار / جويبار لحظه ها جاري است ( اخوان ثالث 1375 : 121 )
دكتر شفيعي كدكني در رابطه با چنين تصاويري مي گويد كه امكان گسترش يا انتقال صفات مربوط به هر دسته از محسوسات به دسته ي ديگر در در يك جدول وسيع قرار مي گيرد (شفيعي كدكني 1378 : 273 ) چنين تصاويري به صورت عباراتي وصفي يا اضافي هستند كه زير بناي آن ها تشبيه امري محسوس اعم از ديدني و شنيدني و چشيدني و ... به امري معمولا ديدني است . در اين عبارات ، مشبه ذكر شده و به جاي مشبه به به يكي از لوازمِ ديداريِ آن كه معمولا عنصر رنگ مي باشد ، اشاره شده است .
دكتر شفيعي كدكني در اين باب مي گويد استعاره هايي از اينگونه بيشتر در جهت انتقال دادن صفات يا افعالِ مربوط به حس بينايي است و رازِ آن هم آشكار است ، زيرا فعال ترين حس انسان حس بينايي اوست كه بيشترين سهم را در فعاليت هاي ادراكي او دارد (شفيعي كدكني 1378 : 274 ) . و نيز اضافه مي كندكه عنصر رنگ به عنوان گسترده ترين حوزه ي محسوسات انساني در تصويرهاي شاعرانه سهم عمده اي دارد .
چنين تصاويري را بر مبناي الگويي جدول ضربي مي توان تا بي نهايت ادامه داد . به عنوان نمونه جيغ بنفش را مي توان يكبار با تغيير ركن موصوف به فرياد بنفش/ آه بنفش/ درد بنفش/ اندوه بنفش/ ناله ي بنفش/ شيون بنفش و . . . و يكبار با تغيير ركن صفت به جيغ كبود/ جيغ سياه/ جيغ قرمز و . . . تبديل كرد ، كه اتفاقاً نتيجه ي برخي از اين حاصلضرب ها تصويرهاي زيبايي مي شود نظير آه خاكستري و لبخند صورتي و . . .
در استفاده از اين شيوه برخي از شاعران و نويسندگان به افراط گراييده اند و برخي ديگر بسيار كمتر از آن استفاده كرده اند . استفاده از روش جدول ضربي براي ساخت تصاوير ، از ساده ترين و ابتدايي ترين روش هاي ساخت تصوير جديد است و از آنجاييكه تصاويري جامع و مانع نمي سازد مي تواند از ضعف هاي شعر و متعاقباً شاعر به شمار آيد . چراكه آفريننده ي تصوير مسير ذهني مخاطب را از هر دو سوي تصوير باز مي گذارد و به ذهن خواننده اين اجازه را مي دهد كه هر يك از طرفين عبارت وصفي را به دلخواه خود تغيير دهد و حال آنكه تصاوير جامع و مانع تصاويري هستند كه قدرت هرگونه دخل و تصرفي را از ديگران مي گيرد و هيچ يك از اركان آن را نمي شود تغيير داد .
نقطه ي مقابل تصاوير جدول ضربي يكي از تصاوير زيباي بيژن نجدي در داستان شب سهراب كشان از مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند است : « سايه ي سماور از ديوار بالا رفته بود » فضايي كه اين تصوير در آن قرار گرفته اتاقي است كه با نورِ كم چراغي روشن شده و نورِ چراغ سايه ي سماور را روي ديوار انداخته است . اين تصوير به گونه اي است كه هيچ يك از اركان آن را نمي شود تغيير داد ، تصويري جامع و مانع و سليم . به عنوان مثال اگر نجدي به جايِ [سايه] از [اندوه] استفاده مي كرد ، مسير ذهني خواننده را از يك سوي تصوير باز مي گذاشت و مخاطب مي توانست كلمه ي اندوه را با هزاران واژه ي ذهنيِ ديگر عوض كند ، يا همينطور اگر به جايِ [سماور] از [حسرت] استفاده مي كرد . در هر دو صورت مؤلف تصويري سهل الوصول ودم دستي ايجاد كرده بود كه دست خواننده را براي ايجاد هرگونه تغيير ذهني در آن باز مي گذاشت .
بيژن نجدي در مقايسه با تصاويري كه برمبناي الگوهاي گوناگون ساخته است ، تصاوير جدول ضربي بسيار محدودي دارد كه اغلب متعلق به داستان هاي ناتمام اوست ، مجموعه اي كه دربرگيرنده ي داستان هاي نيمه رها شده يا ويرايش هاي ابتدايي داستان هاي ديگر اوست :
حياط يكشنبه اي كه لاي بچه ها وول مي خورد
( مجموعه ي داستان هاي ناتمام / روايت دوم داستان شب سهراب كشان )
سروها با آرامش گياهي شان ايستاده بودند (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
دهنش بوي خواب مي داد (مجموعه ي داستان هاي ناتمام / A-B )
رختخوابي پر از آفتاب يكشنبه ( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان سپرده به زمين )
دست هايش را روي گوش هايش گذاشت تا سكوت سياه شده ي باغچه را نشنود
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
شقيقه ي چپش تا زير چشم به اندازه ي خاطره ي سياه شده ي يك مشت خونمرده بود
( مجموعه ي دوباره از همان خيابان ها / داستان بي فصل و نادرخت )
تاريكي خاكستري اولِ شب با آن ها به طرف خانه ها مي رفت
( مجموعه ي يوزپلنگاني كه با من دويده اند / داستان شب سهراب كشان )
شناخت ساختار تصاوير شاعرانه ي بيژن نجدي ، بيش از آنكه راهگشاي ديگر شاعران و نويسندگان در تصويرسازي باشد ، بر ساختمند بودن زبان نوشتاري او تاكيد دارد . چرا كه تصاوير او مؤيد اين نكته است كه او با آگاهي كامل نسبت به قوانين و دستور زبان فارسي و رعايت نكات دستوري به تصوير سازي پرداخته . گرچه تصويرسازي هاي او اغلب در خوزه ي معنا اتفاق افتاده و نه در حوزه ي زبان ، و به كشف ظرفيت هاي جديد زباني منجر نشده است . البته بايد در نظر داشت كه داستان عموماً بستر مناسبي براي كشف ظرفيت هاي زباني نيست و شعر براي اين منظور توان بالاتري دارد .
شايد همين موضوع يعني مناسب نبودن بستر داستان براي كشف ظرفيت هاي جديد زباني و متعاقباً ظرفيت هاي تصويري يكي از علل موجه باشد بر اينكه داستان هايي از بيژن نجدي كه از لحاظ محتوا و درونمايه غني ترند مانند بي گناهان، دوباره از همان خيابان ها و خال، در مقايسه با داستان هاي ديگرِ او كم تصويرترند .
براي ساخت تصاوير بكر شاعرانه لزوماً نبايد دنبال راه هاي تازه و بديع گشت ، بلكه ازمسيرهايي كه قدما قبلاً آن را پيموده اند نيز مي شود به مقاصد عالي رسيد و نتايج مطلوب گرفت ، همانطور كه بيژن نجدي با استفاده از فنوان ادبيِ شناخته شده ي قديم تصاوير زيبايي آفريده است .
نبايد از نظر دور داشت كه ساخت تصاوير بكر در وهله ي اول نيازمندِ داشتنِ نگاهي متفاوت به محيط پيرامون است و پس از آن داشتنِ آشنايي كامل با زبان و قابليت هاي آن ، و تصاوير موفق شاعرانه اغلب در دو بعد محتوا و زبان توامان اتفاق مي افتند . در بعد محتوا تعامل نگارنده با محيط در درجه ي اول اهميت قرار دارد و بينش خاصِ اوست كه به تراوش افكار و انديشه هاي خاص مي انجامد ، و در بعد زبان آشنايي كامل با زبان فخيم فارسي ضروري است ، و مگر مي شود با غناي گذشته ي ادبيات بيگانه بود و در جهت غناي آن در زمان حال كوشيد ؟
كتابنامه
تي.اس.اليوت / ولبور اسكات . 1348 . ديدگاه هاي نقد ادبي . تهران : اميركبير .
حقوقي . محمد . 1375 . گزيده ي اشعار مهدي اخوان ثالث .چ سوم . تهران : نگاه .
رنه ولك / آوستن وارن . 1373 . نظريه ي ادبيات . مترجم : ضيا موحد / پرويز مهاجر . تهران : علمي .
سيدحسيني . رضا . 1385 . مكتب هاي ادبي . چ سيزدهم . جلد اول . تهران : نگاه .
سيدحسيني . رضا .1384. مكتب هاي ادبي . چ دوازدهم . جلد دوم . تهران : نگاه .
شفيعي كدكني . محمدرضا . 1378 . صورخيال در شعر فارسي . چ هفتم . تهران : آگاه .
غيوري. غزاله . 1382 . ديوان كامل اشعار فروغ فرخزاد . تهران : راستين .
معصومي . سحر . 1375 . راز گل سرخ . تهران : به نگار .
نجدي . بيژن . 1385 . دوباره از همان خيابان ها . چ چهارم . تهران : مركز .
_______ . 1385 . داستان هاي نا تمام . چ سوم . تهران : مركز .
_______ . 1385 . يوزپلنگاني كه با من دويده اند . چ هفتم . تهران : مركز .

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
اين تحقيق مستلزم صرف وقت و حوصله ي بسيار در مطالعه ي آثار مرحوم نجدي ست كه خانم كردبچه ، عاشقانه و صبورانه بر آن همت گماشته اند . البته بهتر بود اشاره بفرمايند كه اين شيوه هاي متنوع تصويرسازي ، اختراع يا كشف شاعر و نويسنده ي امروز نيست اما امروزه دارد تئوريزه مي شود . مثلن تصويرسازي با استفاده از لوازم امور همان مجاز معروف است كه با توجه به علاقه امور شكل مي گيرد . يا مثلن در مورد حذف اركان تشبيهات به طرق مختلف ، هر كدام از شيوه هاي حذف اركان و فشردن تشبيه در علم بديع داراي اسم و رسمي ست . البته اشاره ي درست ايشان به لزوم توجه به ميراث سنت شعر و ادب فارسي گوياي توجه ايشان به اين مساله است .
دست مريزاد خانم كردبچه ! ياد گرفتيم و بسيار بهره برديم .
بسيار مفيد و ارزنده واقع شد ...
با حوصله به اين مقوله پرداخته ايد خانم كردبچه...
سپاس
ودرود
بسيار دقيق و موشكافانه بود . جاي چنين تحقيقات ارزنده اي را در عرصه ادبيات فارسي خالي مي بينم .
بسيار مفيد و آموزنده بود . كاش همين موضوع را در آينده بسط دهيد و ساختارهاي تصوير شعر را بررسي كنيد . بع عقيده ي من شعر مجال گسترده تري براي اين موضوع دارد .
در این که به مقوله ی تصویر از جهات بسیاری می شود ÷رداخت شکی نیست و به همین جهت این مقاله را نمی توان جامع و مانع دانست . اما نکات آموزنده ی زیادی داشت .
جالب بود اما کاش تصاویر زیبای بیژن نجدی رو توی شعرهای ایشون هم کار می کردید .
این مقاله رو قبلا توی الفبا خونده بودم . اونجا به نظرم کوتاهتر بود . گویا شاهد مثال های کمتری داشت .
استفاده کردیم . دوباره . . .
واقعن عالی بود .خسته نباشید .