آخرین به روز رسانی : 7 تیر 1388

  • Currently 1/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
1/5 (1 : کل آرا)

میگوئل ، آه میگوئل

وقتی رضا می خواد منو گول بزنه من ناراحت میشم . وقتی قرص می خوره می فهمم که منو دوس نداره . می فهمم که می خواد من نباشم . اون حتی می خواد منو بیرون کنه . اما زود همه چیزوخط خطی خط خطی ...

من خیلی به رضا گفتم که بوی چارشنبه نمیاد اما اون عین خیالش نبود . فقط به این فکر می کرد که بره سر قرار . توی پیاده روهای شلوغ طوری راه می رفت که پاش حتما روی شیارای بین موزائیکا قرار بگیره . تا سقوط نکنه . مث یه بندباز .

می دونست من مهتاب رودوس ندارم .نه مهتاب رو نه پروانه رو . سعی می کرد خوشحالیشو پنهون کنه تا من ناراحت نشم . تا فکر نکنه داره به قدیمی ترین دوستش خیانت می کنه . وقتی به مهتاب فکر می کرد فکراش ابر میشدن و طوری از کنار من رد میشدن که به من برخورد نکنن. اما کار سختیه . خونه ی من خیلی کوچیکه و من هر روز دارم بزرگتر میشم .

 من ناراحت میشدم رضا بهم میگفت به خاطر پروانه ی مهتاب داره میره پیشش . اما من می دونستم که این طوری نیس . اون داشت می رفت اونجا تا منو فراموش کنه . تا من همین تو بمیرم . کوچیک بشم و کوچیک بشم و هیچی بشم . منم ناراحت میشدم . وقتی ناراحت میشم زور می زنم و منقبض میشم . بعد کله ی رضا رو پر از بخار می کنم .

نمی دونم اون روز من از چی ناراحت بودم ، اما حسابی منقبض شده بودم و لبام رو روی هم فشار می دادم . رضا دو تا قرص مسکن انداخت بالا و بعد نشست روی یه نیمکت توی حیاط دانشگاه . همون جا یه دختر رو دید که روی نیمکت اون طرف حیاط راست نشسته بود و کف دستاش رو محکم فشار می داد روی شقیقه هاش . بهم گفت : " هی میگوئل ، اینونگاه کن . "

من بغض کرده بودم . گفتم : " الآنه که شقیقه هاش منفجر بشه ."

کلاسا شروع شده بودن اما ما همین طور نشسته بودیم . خیلی ها رد شدن و به دختره نگاه کردن و خندیدن . اما یه ربع بعدش اون آروم دستاشو  پایین آورد ، چشماشو باز کرد و پا شد رفت . من خودم دیدم که تو این یه ربع اون پروانه ی بزرگ بنفش که خالای سبز داشت چقدر محکم توی سر اون دختر بال می زد و گردوخاک به پا می کرد .

من لبام رو محکم روی هم فشار دادم و زور زدم . رضا گفت : " میگوئل تو رو آروم بگیر . دیدیش ؟ خیلی جالب بود . اون پروانه رو توی سرش دیدی ؟ " من از همون لحظه احساس کردم که داره یه اتفاق تازه توی زندگی رضا می افته . خوشم نیومد . بیشتر منقبض شدم و بدنم شروع کرد به لرزیدن . جمجمه ی رضا پر از بخار شد و اون چشماشو بست . چند دقیقه که همون جا نشست ابرای بارونی روی بدنم باریدن و من کم کم خوابم برد .

فرداش رضا رفت دنبال این که بفهمه دختره اسمش چیه ، چه رشته ای می خونه و شماره ش رو گیر بیاره  . من دلم گرفته بود و هی خودمو سفت می کردم . رضا می گفت : " به خاطر اون پروانه ی بنفش که توی کله ش بود اسمشو میذاریم پروانه . موافقی میگوئل ؟ "

من هیچی نمی گفتم چون بغض راه گلومو بسته بود . فقط بیشتر منقبض می شدم و رضا هم بیشتر مسکن می خورد . می دونست که من نمی خوام یه دوست جدید پیدا کنه . هی منو صدا می زد : " میگوئل ، میگوئل چته ؟ از چی ناراحتی ؟ من و تو که همیشه با همیم . تو که جایی نداری بری . از اون پروانه خوشت نیومد ؟ اصلا شاید باهاش دوست شدی . "

اون شبی که رضا با ترس شماره ی مهتاب رو می گرفت من این تو می لرزیدم . وقتی بوق آزاد رو شنیدم دمم رو کوبیدم به شقیقه هاش و رضا فوری قطع کرد . گفت : " این چه کاری بود کردی . همین طوری قلبم داره وای میسته . تو دیگه اذیت نکن . " دو باره شماره گرفت . صدای مهتاب گفت :" بله بفرمایید " من دهنمو باز کردم و جیغ کشیدم . جیغم یه سوراخ کوچیک توی صدای مهتاب درست کرد و داشت جمجمه ی رضا روهم سوراخ می کرد که اون گفت : " ببخشید میشه ...ا... چند دقیقه مزاحمتون بشم ؟ "

من قبل از شنیدن صدای مهتاب ، صدای پروانه رو شنیدم که گفت : " بال بال . مزاحم . گردوخاک . گردو خاک . "

مهتاب گفت : " شما ؟ " شمای مهتاب شد یه فنر فلزی و از توی گوش رضا اومد تو و پیچید دور بدن من .

رضا گفت : " ا... من شما رو توی دانشگاه دیدم و از شما ... ا ... یعنی شما برام خیلی ... چیز ... خب می خواستم بگم که اگه بشه می خواستم با شما ... ا ... " مهتاب گفت : " مزاحم نشید آقا " و قطع کرد . رضا چند تا نفس عمیق کشید و شروع کرد باهام حرف زدن : " میگوئل صدای بال بال زدن اون پروانه رو شنیدی ؟ عجب گرد و خاکی به پا کرده بود . خدای من . یعنی می تونم بهش بگم ؟ می تونم بگم منم مثل اونم ؟ چی میگی میگوئل ؟ " من نمیتونستم چیزی بگم . آخه فنر بدجوری منو گیر انداخته بود . یه ساعتی طول کشید تا تونستم خودمواز توی اون فنر برنده بکشم بیرون .

بعد از چند تا تماس و یه عالمه اس ام اس و چند بار صحبت کوتاه توی دانشگاه بالاخره موفق شد توی پارک نزدیک دانشگاه با مهتاب قرار بذاره . باز شروع کرده بود به بندبازی توی پیاده روها .  توی پارک مهتاب رو روی یکی از نیمکت ها پیدا کرد که سرش توی موبایلش بود و پروانه هم آروم بود و بال نمی زد . گفت : " ببین پروانه هم مثل تو آرومه . شبیه هم هستید" من دلم گرفت . می خواست با این حرفا منوگول بزنه .

رضا گفت :" دستتون درد نکنه که اومدید . خیلی خوشحالم .

مهتاب موبایلش رو گذاشت توی کیف بنفشش : خواهش می کنم . ولی زیاد وقت ندارم . ...ا ... خب .

رضا گفت : خب

مهتاب گفت : می شنوم .

گفتم :نه . نمی خوام . دلم نمی خواد .

گردنم آروم منقبض شد .

یه پیرمرد بادکنک فروش اومد و اون طرف تر روی یه نیمکت نشست . رضا آب دهنشو قورت داد : " ا... راستش من می خواستم بگم که ... ا ... من فکر می کنم ... ا ... ما خیلی به همدیگه شبیه هستیم . "

مهتاب مثل طلبکارا به چشمای رضا نگاه کرد : از چه لحاظ ؟

گفتم : رضا این خیلی مغروره . من می ترسم . نمی خوام .

بدنم می لرزید . پروانه داشت بالای بزرگ و بنفشش رو آروم تکون می داد . رضا خیره شده بود به بالای وحشتناک پروانه . گفت : ببین پروانه .

مهتاب چشماشو تنگ کرد : پروانه ؟!

رضا گفت : نه ، نه . پروانه نه . مهتاب . خب ببین البته می خواستم راجع به همون پروانه حرف بزنم .

مهتاب گفت : پروانه دیگه کیه ؟

یه لبخند کوچیک نشست رو لب رضا : پروانه دیگه .

مهتاب گفت : از بچه های دانشگاس ؟

پروانه گفت : دردسر ، درد سر . بال بال . گردوخاک .

رضا یه کم سرشو نزدیک برد و گفت : ببین .من همه چیزو می دونم . من پروانه رومی بینم . من اصلا خودم یکی دارم .

مهتاب سرشو برد عقب تر : چی میگی ؟!

رضا هم اومد عقب تر وگفت : خب ، خب . باشه . یه دقه صبر کن . ا... چطوری بگم . ببین من میخوام از چیزی حرف بزنم که تو می شناسیش .

پروانه گفت : من دارم می ترسم . ترس . ترس . گردو خاک . من دارم می ترسم .

مهتاب گفت : من دارم می ترسم .

رضا گفت : نه . ترس نداره . البته ممکنه اولش تا بهش عادت کنی یه کم ترس داشته باشه ، ولی بعدش جالبه . یعنی فکرشو بکن که یه نفر همیشه باهات باشه .

من گفتم : رضا داری همه چیزو خراب می کنی . یه کم آروم تر .

مهتاب چسبیده بود به نیمکت : من از حرفات هیچی سر در نمیارم .

پیرمرد بادکنک فروش دستمال چرکمرده ای از جیبش درآورد و پیشونیشو پاک کرد .

رضا یه نفس عمیق کشید : ببین ، بذار از اینجا شروع کنم که من یه مدته دارم تعقیبت می کنم . یعنی نه این که تعقیب . فقط دارم نگات می کنم . توی دانشگاه . خوب می دونم چه سردردای شدیدی داری .

_ از کجا می دونی ؟

_ خب من می تونم پروانه ی تو رو ببینم .

_ ببین . من اصلا دستگیرم نمیشه تو چی میگی . یا درست حرفتو بزن یا من میرما . این پروانه کیه ؟

_ ولش کن . اصلا مهم نیس . فهمیدن سردردات برام کار سختی نبود . وقتی اون طوری می نشستی روی نیمکت و سرتو می گرفتی ، خب یعنی چی.

_ مهتاب دستش رو از لبه ی نیمکت برداشت : حالا منو کشوندی اینجا که از سردرد حرف بزنی .

_ آخه من می دونم چرا سرت درد می گیره . چون خودم همین طوری ام .

_ خب خیلیا سردرددارن .

_ آره . اما همه باهاش دوست نیستن .

_ دوست ؟

_ آره . باید علتشو بدونی و باهاش دوست بشی . اون وقت اونم باهات دوست میشه .

_ بعد دیگه سردرد نمی گیری ؟

_ چرا ، بازم می گیری .

_ خب چه فایده ؟

_ ا ... راستش نمی دونم زیاد فایده ش چیه . ولی این طوری خیلی بهتره . کمتر اذیتت می کنه .

_ وا .

_ ببین . من دقیقا می دونم چرا سردرد می گیرم . بعد از یه عالمه نوار مغز و CT و MRI  خودم فهمیدم . بدون کمک هیچ دکتری .

_ خب چرا ؟

_ ممکنه یه کم تعجب کنی ولی مطمئنم تومی فهمی . آخه من تا الآن اینو برای هیشکی تعریف نکرده م . اما خب تو مثل خودمی .

مهتاب دستاشو بغل کرد و به نیمکت تکیه داد .

من گفتم : رضا با این کارت داری منو به کشتن میدی .

رضا گفت : ساکت شو .

چشمای مهتاب گشاد شد . رضا گفت : هیچی ، هیچی .

یه نفس عمیق کشید و یهو بیرون داد : من یه دوست قدیمی دارم . یه دوست قدیمی که از همون اولش با من دوست بوده ولی من نمی دونستم . اسمش میگوئله .

مهتاب پرسید : خارجیه ؟

رضا گفت : نه ، اهل همین جاست . یعنی همین دوروبرا . فقط اسمش این جوریه .خودم این اسمو براش انتخاب کردم . میدونی چرا ؟ چون مهربون و بند بند و چاقه . می ، چون مهربونه ، گو ، چون بند بنده ، ئل ، چون چاقه .

مهتاب پوزخند زد : این دیگه چه جور آدمیه ؟  . رضا گفت : آدم نیس . یه کرمه .

_ کرم ؟ !!

_بدت اومد ؟ اون اصلا اذیتم نمی کنه . خیلی خوبه به خدا . فقط همون جاس .

_ کجا ؟

_ نترسی ها .

بعد رضا انگشت اشاره شومثل یه هفت تیر گذاشت روی شقیقه ش :

توی مغزم .

پروانه گفت : گردوخاک .

مهتاب به دوروبرش نگاه کرد و جز اون پیرمرد بادکنک فروش کسی رو ندید . آروم تر گفت : می خوای سر به سرم بذاری ؟

_ نه به خدا . فقط میخوام کمکت کنم . این طوری که توفکر می کنی نیس . میگوئل قدیمی ترین دوست منه . یه کرم چاق سفید مهربون . ما هر شب با هم می خوابیم . صبحا با هم میایم دانشگاه . با هم میشینیم سر کلاس . با هم می خندیم . با هم کلافه میشیم . انقدر قشنگه . ببینیم تو اصلا شده یه وقتی از دست همه خسته بشی ، اصلا حوصله ی هیچ کسی رونداشته باشی ؟ خب ؟ من وقتایی که خیلی بی حوصله میشم یا خیلی گیج میشم خیالم راحته که میگوئل هست . خیلی خوبه . مطمئن باشی که قدیمی ترین دوستت همیشه باهاته . خیالت راحت میشه .

مهتاب کیفش را روی زانوهایش گذاشت : ببین حرفات جالبه ولی من زیاد باورم نمیشه .

_ چرا باورت نمیشه ؟

مهتاب با صدای نازک تری گفت : یعنی می خوای بگی الآن یه کرم بند بند توی کلته ؟ وای ی ی . حالم بهم میخوره .

_ اما من بهش عادت کردم . زیاد اذیتم نمی کنه . به خدا میگوئل خیلی خوبه . فقط وقتی از چیزی بدش بیاد زور میزنه و کله ی آدم میشه پر از بخار . همین .

_ اینا چیه تو میگی ؟

_ من همه ی اینا رو خودم فهمیدم . خودم تنهایی . نوار مغز و MRI هیچی نشون نمیده . میگوئل خیلی مهربونه اما زود رنجه . تا از چیزی خوشش نیاد لباشو رو هم فشار میده و کلی بخار تولید می کنه .

مهتاب آروم خندید : خدای من .

_ بعدش خوردن قرص مسکن زیاد فایده نداره . قرصا میشن ابر و می بارن روی میگوئل تا خنک بشه و خوابش ببره . بعد منم خوابم می بره . این اتفاقیه که هر روز یکی دو بار برای من و میگوئل می افته .

_ هه . جالبه . حالا این میگوئل حرفم می زنه ؟

_ آره . البته خب فقط با خودم حرف می زنه .

مهتاب باز خندید : تو فیلم زیاد نگاه می کنی ، نه ؟

بعد آرام تر گفت : من فکر می کنم اون چیزی که توی کله ت هست میگرن باشه ، نه میگوئل .

رضا گفت : نه . اون دکتره هم همینو گفت . راستشو بخوای من وقتی از مطبش اومدم بیرون فهمیدم که اسمش میگوئله . آخه میگرن یعنی یه کرم مهربون که یه عالمه بند داشته باشه . ولی میگوئل چاقه و سه چار تا بند بیشتر نداره .

مهتاب پرسید : اینا رو از کجا می دونی ؟

رضا لباشو با زبونش تر کرد : می دونم . دقیقا می دونم اون الآن چطوری توی مغزم قرار گرفته . وقتی دراز می کشه رو استخونای کف جمجمه م کاملا احساسش می کنم . وقتی خوابه . وقتی ناراحته . وقتی منقبض میشه و کله م میشه پر از بخار . تازه فقط من نیستم که میگوئل رو دارم . کسای دیگه ای هم هستن . اما خیلی کمن .

بعد طوری به مهتاب زل زد انگار توقع داشت این حرفا به گوش مهتاب آشنا باشه :

یه بار توی اتوبوس شلوغ یه آقایی رو دیدم که کت شلوار تمیزی تنش بود و با یه دستش کیف چرمی سنگینش رو نگه داشته بود و با دست دیگه آویزون شده بود به میله ی اتوبوس . پیشونی عرق کرده ش رو تکیه داده بود به دستش . اون توی کله ش یه جوجه تیغی داشت که تیغاش کوتاه و بلند می شدن . اتوبوس خیلی شلوغ بود . وقتی پیاده شد هر کاری کردم نتونستم بهش برسم . گرچه ته دلم می خواستم که بهش نرسم . نمی دونم چی می خواستم بهش بگم . قبل از اونم یه بار توی یه فیلم مستند یه فرمانده ی جنگی رو دیدم که توی جنگلای انبوه داشت پیام یه فرمانده ی بالاتر رو برای سربازاش می خوند . خستگی کاملا توی چهرهش مشخص بود ولی اون تا جایی که می تونست بلند فریاد می زد و جمله هار و به زبون می آورد . از روی کلاه فلزی گردی که سرش بود یه لاک پشت پیر رو دیدم که یه عمر بود می خواست سر و دم و دست و پاهاش رو بیرون بیاره ولی جمجمه ی فرمانده اجازه نمی داد .

پروانه گفت : بال بال . وحشت .

مهتاب داشت بهت زده به رضا نگاه می کرد 

رضا آروم گفت : حالا هم تو رو دیدم .

پروانه گفت : گردوخاک . دردسر .

من گفتم : رضا همه چیز داره خراب میشه .

رضا شمرده گفت : مهتاب تو یه پروانه ی بزرگ با بالای بنفش توی سرت داری .

مهتاب نفسش رو حبس کرد .

رضا گفت : نگو نه . نگو نمی دونی .

پروانه شروع کرد به بال زدن . شدید .

رضا گفت : چرا می خوای از من پنهون کنی ؟

مهتاب دستشو گرفت جلوی دهنش و روی نیمکت عقب رفت .

رضا گفت : من الآن دارم می بینمش که داره بال می زنه . داره کله ی تو رو پر از گرد و خاک می کنه .

مهتاب جیغ خفه ای کشید که صدای بال بال پروانه رو سوراخ کرد و از توی گوش رضا اومد تو کله ش و خورد به من . من لبام رو رو هم فشار دادم و منقبض شدم . زور زدم و زور زدم .

رضا صداشو برد بالا : چرا باورت نمیشه ؟ من دارم پروانه ی تو رو می بینم . می دونم تو هم میگوئل رو می بینی . نگو نه .

مهتاب حشت زده به کله ی رضا نگاه کرد و داد زد : دیوونه .

دستاشو محکم روی شقیقه هاش فشار داد و چشماشو بست . بعد از جاش پرید و دوون دوون دور شد .

پیرمرد بادکنک فروش طوری به دور شدن مهتاب نگاه کرد که انگار هر روز این صحنه رو می بینه .

من اون تو رو پر از بخار کرده بودم .

رضا گفت : میگوئل همه ش تقصیر تو بود .

من داشتم لبام رو محکم روی هم فشار می دادم و نمی تونستم بگم : من که گفته بودم .

رضا پا شد و بی هدف توی پیاده روهای شلوغ راه افتاد . دیگه بند بازی نمی کرد و با هر قدم سقوط می کرد . بعد یه زرافه ی کوچولو توی کله ی یه پیرزن چاق دید که گردن درازش مثل فنر پیچ خورده بود . چند قدم جلوتر یه مگس چاق توی کله ی یه سرباز صفر دید که مدام خودشو می کوبید به در و دیوار و چند قدم جلوتر ...



بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/211



نظرات (2)



خیلی جالب بود..
خوشحالم که میگوئل از بین نرفت!اون مهمتر بود



داستان حكايت دوستي با درد است آنقدر دوست كه اصلا" داستان از زبان درد روايت مي شود.
قبلا" تعميم قضيه به ديگران را در ديگر آثار مجيد اسطيري ديده ام ( چه شعر و چه داستان ) اين بار رضا براي اين كار دست به تلاش مي زند .

ديالوگ هاي مهتاب در پارك به نظرم كمي دور از برخوردي واقع بينانه بود( اين واقع بينانگي نقطه ي مقابل تخيل داستان نيست) = واكنش هاي مهتاب نسبت به صحبت هاي رضا، من/ مخاطب را قانع نكرد.

تصويري كه از سردرد و كلافگي شخصيت ها به شكل حيوانات بروز مي كند داراي تناسب هاي جالب و نازكي با شخصيت هاست كه گاه از پوشش ، گاه از دغدغه و گاه از رتبه ي اجتماعي فرد وام مي گيرد .

به دلم چسبيد .

زنده باد ميگوئل



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)