آخرین به روز رسانی : 7 تیر 1388

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
0/5 (0 : کل آرا)

ماتریالیست یعنی ماده گرا

خیام نشسته است. دود سیگارش همه را اذیت می کند. پک های عمیق می زند و دودش را توی سینه اش نگه می دارد. سرفه می کند. بدجوری هم سرفه می کند. آیدا کنار شاملو نشسته. دارد ورق می زند.

"کاشکی قضاوتی در کار بود..."

فروید می پرسد:

" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟ با کی؟ "

خیام می گوید:

" ما می میریم. ما می میریم و هیچی عوض نمی شه."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."

 

داخلی. شب. موسیقی آرام

همه جمع شده اند دور یک کتری، قوری و چند لیوان و شیشه ی مربا و پیاله که توی همه شان چای می ریزند. کسی از مرگ حرف می زند. یکی دارد می نویسد. یکی سیگار می کشد و یکی های دیگر هر کدام کاری می کنند.

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."

این را خیام نمی گوید. آیدا هم نمی گوید. هنوز کنار شاملو نشسته. سپیده هم که با تلفن حرف نمی زند این را نمی گوید. مصطفا دارد به «حجابیدن» فکر می کند.

 

«حجابیدن». داخلی . شب . موسیقی آرام.

آیدا با حجاب شاملو را ورق می زند. سپیده با تلفن حرف می زند. خیام سیگار دیگری روشن می کند. روی لوله ی کتری که دیگر بخار چندانی ندارد خم می شود و با تمام وجود پک می زند به سیگار. نه! این کار را قبل از روشن کردن سیگار می کند. بعد آن را روشن.

"کوتاه است در..."

"حجابیدن یعنی چی آیدا؟!"

"پس آن به که فروتن باشی..."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."

آن یکی که داشت با تلفن حرف می زد، تلفنش تمام شده. دنبال چیزی می گردد. پیدایش نمی کند. می نشیند و یکی از سیگارهای خیام را برمی دارد. خیام آن را برایش روشن می کند. آن یکی که داشت می نوشت هنوز دارد می نویسد. کاغذ کوچکی دستش گرفته و تند و تند چیزهایی می نویسد.

" یه مردی بود حسین قلی ، چشاش سیا، لپاش..."

" ما می میریم..."

این را خیام می گوید.

هیچ اتفاقی نمی افتد. چیزی عوض نمی شود.

" ما می میریم..."

" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟"

این را فروید می پرسد.

" ای کاش داوری در کار بود..."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."

مصطفا دارد چیزی می­خواند. حرفی نمی­زند. هنوز تکان نخورده. آیدا با حجاب دراز کشیده است روبروی خیام و با او بحث می کند:

" حجابیدن یعنی لذت­بخش کردن حجاب برای زنان."

" اما تو پتانسیل بیشتری برای بی­حجابی داری، چون الان حجابت کامله."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."

 

داخلی. نزدیک صبح. تاریک روشن. صدای موسیقی آرام.

خیام هنوز دارد سیگار می کشد. اما کتری دیگر بخاری ندارد. سیگارهایش را خشک می­کشد. سرفه­هایش شدیدتر شده. آن­که داشت می­نوشت هنوز دارد می­نویسد. یک لحظه سرش را بلند می­کند؛ نگاهی به خیام می­اندازد و دوباره شروع می­کند به نوشتن. سپیده لاابالی دراز کشیده وسط هال. سینه­بند نبسته است و نوک سینه­هایش از زیر تاپ نازکش دیده می­شود. مصطفا فکر می­کند سپیده هرزه است. خیام هم­چنان که سیگار می­کشد سپیده را نگاه می­کند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. روی کاناپه دراز کشیده و دارد به خواب می­رود. مصطفا در حالی که به هرزه بودن سپیده فکر می­کند چیزی را ورق می­زند. شاملو نیست. دارد موهای آیدا را تجربه می­کند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. خبری از فروید نیست. خیام سیگار آخرش را روشن می­کند و می­گوید:

"ما می­میریم."

 

آن­که دارد چیزی می­نویسد سر بلند نمی­کند و به خیام نگاه نمی­کند. سپیده بلند می­شود. به دست­هایش تکیه می­دهد. سیگار را از خیام می­گیرد و دراز می­کشد و پک می­زند به سیگار. مصطفا دارد چیزی را ورق می­زند.

"یکی داره از بیرون به ما نگاه می­کنه."

 

داخلی. صبح. روشن. موسیقی آرام.

دختری کتابی قطور را زیر سرش گذاشته و روی کاناپه خوابیده است. پسری به کاناپه تکیه داده و دارد فکر می­کند. دختری همان وسط هال دراز کشیده و اندامش را به رخ می­کشد. پسری دیگر چیزی را ورق می­زند. یکی دارد می­نویسد.

 

حجابیدن. آیدا. موسیقی آرام و قوطی کنسروی که نقش یک زیرسیگاری را بازی می­کند.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/209



نظرات (2)



با سلام. این داستان را قبلا هم در جایی خوانده و یا شنیده بودم اما مجال نظر دادن نداشتم. نظرم اینست که این داستان هم به لحاظ مفهومی و هم به لحاظ ساختاری به گونه ای خاص نگاشته شده و از مولفه های داستان روز ایران - که بیشتر به کلاسیک تنه می زند تا مدرن- تخطی نمی کند و این جای خشنودی است. البته نمی خواهم بگویم که این یک داستان پست مدرن است چرا که نتوانسته از فضاهای ایجاد شده در دل داستان به خوبی بهره ببرد و مولفه های اصلی پست مدرنیسم را به جریان کامل بگذارد. از طرفی معتقدم با وجود ابهام مدرنی که در داستان تا آخرین لحظه هست اما مرگ مولف اتفاق نیقتاده است. و این باعث شده که من آنرا پست مدرن کامل نخوانم.
درود.



اين داستان در حال عبور از بحران هاي مدرنيته و نزديك شدن به مرزهاي پست مدرنيسم است.. مفاهيمي در داستان هست كه به شدت مورد هجوم مفاهيم ديگر قرار گرفته و بسياري از معيارهاي سوژگاني در هم مي ريزد.. از طرفي در ساختار هم اين اتفاق مي افتد.. يعني ساختار كلي داستان توسط خرده ساختارها و خرده روايت هاي شبكه اي مورد هجوم و بازسازي قرار مي گيرد.. لحظاتي در داستان وجود دارد كه متن به كلي از قيد و بندها رها شده و نويسنده همه چيز را دست جريان متن محوري و سپس مخاطب مي دهد.. به نوعي مي توانم به خانم مريم خدايگان تبريك بگويم..



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)