خیام نشسته است. دود سیگارش همه را اذیت می کند. پک های عمیق می زند و دودش را توی سینه اش نگه می دارد. سرفه می کند. بدجوری هم سرفه می کند. آیدا کنار شاملو نشسته. دارد ورق می زند.
"کاشکی قضاوتی در کار بود..."
فروید می پرسد:
" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟ با کی؟ "
خیام می گوید:
" ما می میریم. ما می میریم و هیچی عوض نمی شه."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."
داخلی. شب. موسیقی آرام
همه جمع شده اند دور یک کتری، قوری و چند لیوان و شیشه ی مربا و پیاله که توی همه شان چای می ریزند. کسی از مرگ حرف می زند. یکی دارد می نویسد. یکی سیگار می کشد و یکی های دیگر هر کدام کاری می کنند.
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."
این را خیام نمی گوید. آیدا هم نمی گوید. هنوز کنار شاملو نشسته. سپیده هم که با تلفن حرف نمی زند این را نمی گوید. مصطفا دارد به «حجابیدن» فکر می کند.
«حجابیدن». داخلی . شب . موسیقی آرام.
آیدا با حجاب شاملو را ورق می زند. سپیده با تلفن حرف می زند. خیام سیگار دیگری روشن می کند. روی لوله ی کتری که دیگر بخار چندانی ندارد خم می شود و با تمام وجود پک می زند به سیگار. نه! این کار را قبل از روشن کردن سیگار می کند. بعد آن را روشن.
"کوتاه است در..."
"حجابیدن یعنی چی آیدا؟!"
"پس آن به که فروتن باشی..."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."
آن یکی که داشت با تلفن حرف می زد، تلفنش تمام شده. دنبال چیزی می گردد. پیدایش نمی کند. می نشیند و یکی از سیگارهای خیام را برمی دارد. خیام آن را برایش روشن می کند. آن یکی که داشت می نوشت هنوز دارد می نویسد. کاغذ کوچکی دستش گرفته و تند و تند چیزهایی می نویسد.
" یه مردی بود حسین قلی ، چشاش سیا، لپاش..."
" ما می میریم..."
این را خیام می گوید.
هیچ اتفاقی نمی افتد. چیزی عوض نمی شود.
" ما می میریم..."
" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟"
این را فروید می پرسد.
" ای کاش داوری در کار بود..."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."
مصطفا دارد چیزی میخواند. حرفی نمیزند. هنوز تکان نخورده. آیدا با حجاب دراز کشیده است روبروی خیام و با او بحث می کند:
" حجابیدن یعنی لذتبخش کردن حجاب برای زنان."
" اما تو پتانسیل بیشتری برای بیحجابی داری، چون الان حجابت کامله."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."
داخلی. نزدیک صبح. تاریک روشن. صدای موسیقی آرام.
خیام هنوز دارد سیگار می کشد. اما کتری دیگر بخاری ندارد. سیگارهایش را خشک میکشد. سرفههایش شدیدتر شده. آنکه داشت مینوشت هنوز دارد مینویسد. یک لحظه سرش را بلند میکند؛ نگاهی به خیام میاندازد و دوباره شروع میکند به نوشتن. سپیده لاابالی دراز کشیده وسط هال. سینهبند نبسته است و نوک سینههایش از زیر تاپ نازکش دیده میشود. مصطفا فکر میکند سپیده هرزه است. خیام همچنان که سیگار میکشد سپیده را نگاه میکند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. روی کاناپه دراز کشیده و دارد به خواب میرود. مصطفا در حالی که به هرزه بودن سپیده فکر میکند چیزی را ورق میزند. شاملو نیست. دارد موهای آیدا را تجربه میکند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. خبری از فروید نیست. خیام سیگار آخرش را روشن میکند و میگوید:
"ما میمیریم."
آنکه دارد چیزی مینویسد سر بلند نمیکند و به خیام نگاه نمیکند. سپیده بلند میشود. به دستهایش تکیه میدهد. سیگار را از خیام میگیرد و دراز میکشد و پک میزند به سیگار. مصطفا دارد چیزی را ورق میزند.
"یکی داره از بیرون به ما نگاه میکنه."
داخلی. صبح. روشن. موسیقی آرام.
دختری کتابی قطور را زیر سرش گذاشته و روی کاناپه خوابیده است. پسری به کاناپه تکیه داده و دارد فکر میکند. دختری همان وسط هال دراز کشیده و اندامش را به رخ میکشد. پسری دیگر چیزی را ورق میزند. یکی دارد مینویسد.
حجابیدن. آیدا. موسیقی آرام و قوطی کنسروی که نقش یک زیرسیگاری را بازی میکند.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
با سلام. این داستان را قبلا هم در جایی خوانده و یا شنیده بودم اما مجال نظر دادن نداشتم. نظرم اینست که این داستان هم به لحاظ مفهومی و هم به لحاظ ساختاری به گونه ای خاص نگاشته شده و از مولفه های داستان روز ایران - که بیشتر به کلاسیک تنه می زند تا مدرن- تخطی نمی کند و این جای خشنودی است. البته نمی خواهم بگویم که این یک داستان پست مدرن است چرا که نتوانسته از فضاهای ایجاد شده در دل داستان به خوبی بهره ببرد و مولفه های اصلی پست مدرنیسم را به جریان کامل بگذارد. از طرفی معتقدم با وجود ابهام مدرنی که در داستان تا آخرین لحظه هست اما مرگ مولف اتفاق نیقتاده است. و این باعث شده که من آنرا پست مدرن کامل نخوانم.
درود.
اين داستان در حال عبور از بحران هاي مدرنيته و نزديك شدن به مرزهاي پست مدرنيسم است.. مفاهيمي در داستان هست كه به شدت مورد هجوم مفاهيم ديگر قرار گرفته و بسياري از معيارهاي سوژگاني در هم مي ريزد.. از طرفي در ساختار هم اين اتفاق مي افتد.. يعني ساختار كلي داستان توسط خرده ساختارها و خرده روايت هاي شبكه اي مورد هجوم و بازسازي قرار مي گيرد.. لحظاتي در داستان وجود دارد كه متن به كلي از قيد و بندها رها شده و نويسنده همه چيز را دست جريان متن محوري و سپس مخاطب مي دهد.. به نوعي مي توانم به خانم مريم خدايگان تبريك بگويم..