صدا به صدا نميرسد
چشم، چشم را نميبيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم
بيا به خانه برگرديم
مگر نميبيني
اينجا نه پرندهاي آواز ميخواند
نه كودكي لبخند ميزند
و از دهان بهتزده كوچهها و خيابانها
آتش و دود برميخيزد
بيا به خانه برگرديم
این ها بی رح اند
گلولههاشان مشقي نيست
چشمهاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشكآور و
دشنام و دود را ندارد
بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيدهاند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند
و كميپايينتر
خوابگاهي است كه اي بسا شبها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوانهاي ماست
اينجا آشيانه كتابها و كاغذهايي است
كه اي بسا شبها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خوردهاند
و با بالهاي سوخته
بر نعشها و دست و پاهاي شكسته فروريختهاند
و اي بسا شبها
درها و پنجرههاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشكهاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كردهاند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابهلاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را ميشنوم
كه چشمهايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانههاشان امروز، خميدهتر از ديروز است
ميپرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديدهايد؟
نميدانم كجاست، موبايلش چرا جواب نميدهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
بايد تمام شبها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم
فردا، تمام تلویزیون های دنیا
چهره خونینت را پخش می کنند
و صفحههاي اول روزنامهها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ
بر آمده است.
بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
در اوج حوادث ، از حوادث سرودن تعهدي انساني ست كه با تعهد ادبي لزومن هيچ منافاتي ندارد . البته رسيدن به تعادل بين شعر و شعار در اين موقعيت دشوارست . شعر جنگ و دفاع مقدس از نمونه هاي خوب براي بررسي سرنوشت اين تعهدات و اين تعادل به حساب مي آيد .
جناب استاد حافظ موسوي در برزخ سرد امروز ، در مرز باريك نثر و شعر ، در كنتاكت نفس گير شعار و شعر جز در لحظاتي معدود و محدود كه به راستي قابل صرف نظرند ، با آن جزءنگري كه در شعرهاي اخيرشان غوغا كرده ، عالي حركت كرده اند .
هميشه منتظر خواندن آثار جديدشان هستم و البته گاه مثل تعدادي از شعرهاي «خرده ريز خاطره ها» از آسان گيري عجيب استاد شوكه شده ام !! اين مطلب آخر را كاش نمي گفتم ! كه حرف ، حرف مي آورد ... اين زمان بگذار تا ...
سلام
خوب بود
امروز ندا باعث شد تا نداها به آسمان آید...
قلمتان همیشه استوار
سلام استاد شعر دردناک شما را خواندم و بی اختیار دارم اشک میریزم . اما ما دیگر به خانه برنمیگردیم حتی اگر تمام نداهای ما در گلو خفه شود .
این شعر را دوست دارم و بارها خواندم
گرچه بیشتر ترجیح می دهم در شعر حرف ها غیر مستقیم زده شوند و فرعی را معمولن به اصلی ترجیح می دهم اما لذت بردم شاید الان وقت مستقیم است...
سلام .
شعر زیبایی بود ولی به نظر من شعر نتوانسته بود مرز بین شعر و شعار را در برخی سطرها بشکند .
موفق باشید .
نام موسوی آنقدر بزرگ هست که جرأت را از آدم بگیرد تا آنقدر که نتواند بگوید مرز شعر و شعار را گم کرده.
او خوب مرزها را میشناسد، نشان به همان نشان که سالهاست سیاسی ترین و اجتماعی ترین شعرهای دوران معاصرمان حاصل قلم اوست. اما اینکه این بزرگ آگاهانه به سمتی می رود که با مبانی نظری خودش در باب شعر و شاعری همخوانی ندارد، خود پیامی دارد برای تمام علاقه مندان و شاعران:
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را می خورند، نه آهسته و در انزوا، که خرناس کشان و درست در مقابل چشم تمام جهانیان. این زخم ها را نمی توان پنهان کرد، نه در پس افیون و شراب و خواب مصنوعی، نه در پس صناعات ادبی.
این زخم ها را باید فریاد کرد. حتی اگر برچسب شعار بخورند، حتی اگر برایشان تاریخ مصرف بگذارند. حتی اگر از ساحت مقدس شعر دورشان بدانند. این زخمها امروزی اند. عریان و زشت. باید فریادشان کرد.
من فکر کنم جای یک شعر با یک بیانیه روبریم.شما چطور؟
بسیار حسی و تاثیر گذار است این شعر . و تمام عوامل آن نظیر فضا سازی ها و تصویرپردازی ها و تکرار برخی بندها و تشبیهات زیبا و جاندار همه و همه دست به دست هم داده و به القای حس اندوه شاعر به مخاطب کمک کرده اند .