سرهنگ مي گويد : (آدم حرص اش مي گيرد اين سكوت را مي بيند)
مي گويم : (همچين ساكت هم نيست !) به كاميوني نگاه مي كنم كه سربالاييِ سمت اُفق را با ناله ميكشد بالا.كلاهش را روي سر مي چرخاند و نقابش را يك وَري مي كند :
- از همين حرص ام ميگيرد.آن موقع ها حسرتِ يك سرِ پا ايستادن مانده بود روي دِلمان، خيلي اهلِ ريسك بودي و بي كله ،دولا دولا اين طرف آن طرف ميكردي...يادت كه نرفته ؟
چند تا از دكمه هاي پيراهن اش را باز مي كند.به بچه ها نگاه مي كنم كه مشغول كندن اند. سرهنگ اما هنوز نگاهش به كاميون است،
مي گويد : ( حالا اين يارو با لكنته اش، به سيگارش پُك مي زند و عينِ خيالش هم نيست، هندوانه مي بَرد آن طرف، از آنجا هم لابد خربزه مي آورد اين طرف...)
راننده ي كاميون يك دست اش را از شيشه ي بغل آويزان كرده و همچنان كه آرام سربالايي را بالا مي رود نگاهمان مي كند.
مي گويم : ( چيه !؟ باز فيل ات يادِ هندوستون كرده ؟)نفس عميق مي كشد و لبخند كمرنگي مي زند :
- نقطه ي صفر مرزي! كي فكر مي كرد يك روزي اينجا اينقدر آرام باشد!؟
حق دارد بنده خدا، دنيايي داشتيم اينجا، انگار همه چيزمان اين دشت بود و اتفاقات اش...عرقِ گردن اش را با دست پاك مي كند.
انگار فكرم را مي خانَد،مي گويد : ( هركي بالاخره فكر ميكند به چيزي يا جايي يا كسي تعلق دارد.ما هم انگار به خاك اين دشت تعلق داريم!)
اين بار زير چشمي نگاهش مي كنم و مي گويم : (چه مي شود كرد !؟)
سرهنگ مي نشيند روي زمين، پاهاي اش را مي كشد و هر دو تا دست اش را از پشت تكيه گاهِ بالا تنه اش مي كند :
- انگار بخاطر اين جنگ ساخته شده بوديم، بخاطر اين دشت!)
به پهلو مي چرخد طرف ام : (مي داني!؟ وقتي آدم خاسته يا ناخاسته واردِ جنگي مي شود بايد خدا خدا كند زنده نمانَد يا اگر زنده ماند آن جنگِ لعنتي هيچ وقت تمام نشود...)
كاميون پشتِ تپه هاي روبرو ي مان از چشم مي افتد اما هنوز صدايش به گوش مي رسد.
- چون احساس ميكند فقط همين يك كار اَزَش برمي آمده و به دردِ كار ديگري نمي خورَد)
مي گويد : (چي فكر مي كرديم! چي شد!)
چشم هاي اش را مي بندد و سرش را شُل مي كند روي گردن.مي گويم : (كاري اش نمي شود كرد سرهنگ، اينطوري است ديگر...)
مي پرسد : (راستي براي خانه چكار كردي ؟)
كاش يادم نمي انداخت.ديگر نه حوصله ي اسباب كشي دارم نه رمقِ شكايت بازي ومحكمه رفتن.همين را هم به سرهنگ مي گويم. دفعه ي آخر همين چند شبِ پيش بود.از نصفه شب هم گمانم گذشته بود...افتاده بوديم توي محاصره،از زمين و زمان آتش مي باريد.داد كشيدم : گلوله، گلوله....بي پدر مادرها دارند قيچي مون مي كنند... آنقدر بلند هوار كشيده بودم كه تا چند خانه اين وَر آن وَر هم زابرا شده بودند...يكي مي زد به ديوار، يكي فحش مي داد.فرداش عارض شدند و ...بعد هم صورتجلسه و دادگاه و..." ببخشيد ! معذرت ميخاهم !" با خنده مي گويم : (آخرش هم نفهميدم چكاره ام.ديوانه ! موجي ! يا چه مي دانم به قولِ اينها رواني... )
سرهنگ مي گويد : (خب ميگفتي كي هستي مرد مومن ! )
خودش هم مي داند كه گفتن اين چيزها دردي دوا نمي كند و نهايتن در جواب آدم مي گويند " خَب هستي كه هستي، خيلي هاي ديگر هم هستند، دليل نمي شود آرامش ديگران را به هم بزنيد".
به شوخي مي گويد : (مردَش باشي برمي گرديم همين جا،يك چادر خوشگل مي زنيم همين وسط...)
استوار نزديك مان مي آيد و مي گويد :
- جناب سرهنگ،تمام شد،ظاهرن تنهاست
هر سه راه مي افتيم سمت گودال.سرباز دست به كمر ايستاده بالاي گودال و جنازه را نگاه مي كند.به گودال كه مي رسيم اول سرهنگ كلاهش را از روي سر برمي دارد.صداي كاميون ديگري مي پيچد توي دشت.استوار كفِ دست هاي اش را مي مالاند به هم و مي گويد :
- پلاك ندارد،كارتِ شناسايي هم همينطور!
نمي دانم چرا ناخاسته مي گويم : (از بچه هاي خودمان بايد باشد)
كسي چيزي نمي گويد، فقط سرهنگ خم مي شود روي گودال كه بهتر ببيندش.براي حرف ام دليل مي آورم :
- داشته مي رفته سمتِ دشمن لابد، مي بينيد چطوري افتاده ؟ از جا كه تكانش نداده ايد ؟)
سرباز به علامت "نه" سرش را تكان مي دهد و تُف مي كند روي زمين.عادت اش است.
مي گويم : (بي پدر مادرها از روبرو بسته اندش به گلوله...) دست مي كشم سمت جاده كه دو كاميون با فاصله ي كمي از هم به سربالايي اش نزديك مي شوند .سرهنگ نگاهش را از جنازه نمي گيرد،
مي گويد: (عكس اين هم مي تواند باشد!) خم مي شوم كنارش.
مي گويد : (نيروهاي خودي كه يورش مي برند سمت دشمن، مي ترسد و فرار مي كند عقب،سمتِ موضع خودشان، بچه ها هم از پشت با گلوله كارش را تمام مي كنند و مي اُفتد همين جا)
استوار با احتياط طوري كه خاك ها ريزش نكنند مي رود توي گودال و مشغولِ وارسيِ استخوان ها مي شود كه جابه جا از پوسيدگي ِلباس ها زده اند بيرون.سرهنگ مي گويد :
- تنها بودن اش عجيب است،اين منطقه هميشه آن قدر تحرك داشته كه نشود از توي اش يِك جنازه ي تنها پيدا كرد. استوار كه ذره ذره تار و پود پوسيده ي لباس ها را از روي اُستِخان ها مي كشد كنار،مي گويد :
- همه شان به نظر سالم اَند...
مي گويم : (درست است كه جبهه بود و جنگ، اما همه كه با گلوله نمي مُردند !)
استوار از توي گودال نگاهم مي كند.شبيخون كه مي زدند، سگ پدرها به نگهبان ها كه مي رسيدند با مفتول خفه شان مي كردند،
مي گويم :( رَگ و پِي نمي گذارد ردِّ مفتول خَش ييندازد به مُهره ها...) سرهنگ با سر حرف ام را تَاييد مي كند و مي گويد : (از اين گذشته، خودِ گلوله هم هميشه كه به اُستِخان نمي گرفت كه بِخاهد از خودش رَد جا بگذارد)
انگشت اشاره اش را مي گيرد جلوي صورت : (اين گلوله !) و فشارش مي دهد سمتِچپِ سينه اش :
- خيلي راحت ميتواند از بينِ دنده ها رَد بشود، قلب را ناكار كند، از آن طرف هم جوري در بيايد كه خَش نيندازد به اُستِخاني)
استوار مي گويد : (آدم توي موقعيت هاي اينچنيني حتّا فرصت نمي كند براي آخرين بار دور و بَرش را نگاه كند)
سرباز به جاده و كاميون ها نگاه مي كند كه دارند از چشم مي افتند.كُلاهم را مي گذارم روي زانو و مي گويم : (بستگي به خيلي چيزها دارد: اينكه چطوري تير خورده و افتاده.يا چند وقت بعدِ گلوله خوردن زنده بوده و نفس مي كشيده.ممكن است از بالاي خاكريز غلت خورده باشد پايين، يا اصلن جاي ديگري گلوله خورده باشد و كِشان كِشان خودش را رسانده باشد اينجا...نه، اينطوري نمي شود استدلال كرد)
سرباز اول تُف مي كند روي زمين بعد بيل و كلنگ را از نزديكِ گودال برمي دارد و پرت مي كند آن طرفتر و مي گويد :
- ببخشيد ها ! ولي ممكن است ديگران آورده باشندش اينجا
استوار دو تكه از لباس ها را مي گذارد كنار هم و مي گويد :
- دوجور است، بالا پوش اش مثلِ لباسهاي آن موقعِ خودمان نيست، پوتين هاش هم !
سرهنگ لبِ پاييني اش را گاز مي گيرد و مي گويد : (اصلن شايد مال آن موقع ها نباشد)
يك تكه از لباس را از استوار مي گيرم و مي گويم : (مجبور شده از لباسِ دشمن لابد استفاده كند.بچه ها شناسايي كه مي رفتند، براي نفوذ و رد گُم كردن از اين جور كارها مي كردند)
استوار سر شانه هاي جسد را به دقت نگاه مي كند و مي گويد : (درجه و سردوشي هم نداشته انگار،اگر داشت حتمن اثري ازشان مي ماند)
سرهنگ مي گويد : (دشمن از اين كارها زياد مي كرد) كلاهش را مي گذارد روي سرش : (وقتي توي مخمصه مي اُفتادند درجه و سردوشي هاشان را مي كَندند كه درد سرشان نشود)
استوار مي گويد : (بايد باز هم بگرديم شايد چيزي پيدا كنيم)
سرهنگ به سرباز مي گويد تا چند متر اين طرف آن طرف با بيل خاك ها را بزند كنار.سرباز تُف اش را توي دهان نگه مي دارد،بيل را برمي دارد و مشغول مي شود.
مي گويم: ( يِك چيزِ ديگر هم خيلي عجيب است)نگاهم نمي كنند،مي گويم : (اينكه اسلحه اي چيزي همراهش نيست، حتا سرنيزه !)
استوار مي گويد : (يعني ممكن است غير نظامي باشد !؟)
سرهنگ مي گويد : (بومي هاي اين اطراف هنوز از لباسهاي نظاميِ آن موقع ها استفاده مي كنند.البته طبيعي است زياد در قيد فرم و تناسب شان اگر نباشند، براي شان فرقي نمي كند يِك تكه اش مال يك جا باشد يك تكه اش مال جاي ديگر)
مي گويم : (نمي شود گفت اسلحه نداشته از اول، شايد داشته، بعدن كه جان اش را از دست داده ديگران برداشته اند) سرهنگ مي گويد : (اين جور جاها معمولن غير نظامي ها را مين از پا در مي آورد كه در اين صورت خودتان بهتر مي دانيد،كم پيش مي آيد جسد سالم بماند)
سرباز خم مي شود و قمقمه اي از زير خاك بيرون مي كشد. سرهنگ اشاره مي كند كه پرت اش كند برايش.پا تند مي كند سمت سرهنگ، راست مي ايستد و با هر دو دست مي گيردش سمت او.سرهنگ با دست خاك اش را پاك مي كند. دَرَش را به زحمت باز مي كند و مي گيردش رو به جايي كه آفتاب دارد غروب مي كند.هنوز كمي آب دارد، همه اش را تا آخر سر مي كشد و چند ثانيه اي آسمان را نگاه مي كند كه غبار دارد.
استوار مي گويد : (بومي ها اگر بلايي سرشان بيايد كس و كارشان نمي گذارند جسدشان بماند توي دشت، مي گردند هر جور شده پيدايش مي كنند) بعد انگار چيزديگري يادش آمده باشد ادامه مي دهد :
- تازه ! دليلي ندارد كسي خاك ريخته باشد روي اش ؟
سرهنگ به سرباز اشاره مي كند كه جاهاي ديگر را هم بيل بزند.
مي گويم : (عمق زيادي ندارد، عجله اي بوده انگار )
استوار مي گويد : (جنازه هاي دشمن را با دسته جمعي با لودر دفن مي كرديم.اين تنها دفن شده)
مي گويم : (تنها نبوده، احتمالن دو نفر بوده اند كه راه گُم كرده اند يا توي مَاموريتي چيزي بوده اند، يكي شان تير خورده و مُرده، آن يكي هم چون نتوانسته انتقالش بِدهد عقب، اين چاله را با سر نيزه اي چيزي براي اش كنده)
استوار مي گويد : (خُب،خب اگراينطوري بود كه مدارك شناسايي اش را مي گذاشت كنارش.دليلي ندارد اين كار را نكند؟)
سرباز دست از كار مي كشد، وزن بالا تنه اش را مي اندازد روي دسته ي بيل، تُف مي كند و مي گويد : ( ببخشيد ها ! آخرش چي ؟ اينجوري به جايي نمي رسيم، اين همه جنازه ي بي نام و نشان بُرديم،اين هم يكي )
سرهنگ از جاي اش بلند مي شود : (براي يك سرباز چيزي بدتر از اين نيست كه توي خاك دشمن دفن بشود)
بلندمي شوم و مي گويم : (يعني شما مي گوييد سربازِ دشمن است ؟)
سرهنگ مي گويد : (نه ! ولي عكس اين هم ثابت نشده) و راه مي افتد سمتِ چادر.
استوار خودش را از گودال مي كشاند بيرون و مي گويد : (آخرش چي دستور مي دهيد قربان ؟ چكارش كنيم ؟)
سرهنگ لحظه اي مي ايستد. آرام برمي گردد و از همانجا به گودال نگاه مي كند :
(همين جا بگذاريد بماند.خودي يا غيرخودي، بالاخره سرباز بوده، اينجا هم جايي بوده كه توي اش جنگيده )
راه كه مي افتد مي گويد : (خاك بريزيد روي اش)
سايه ي بلند و كشدار كاميون ديگري اين بار از آن طرفِ تپه كشيده مي شود توي دشت...

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
ارسال نظر