آخرین به روز رسانی : 1 اردیبهشت 1388

  • Currently 4/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
4/5 (1 : کل آرا)

نقدی بر مجموعه ی شعر زمین اگر نچرخد اثر جواد سلطانی:مصطفی علیپور

دلخوشم به نيمه اي ديگر

پياله اي ديگر

و از همه عجيب تر

چشمان تو

كه ملاحظه نمي كنند(ص 27)

 

براي خوانده واقعي شعر، جست و جوي معناي ويژه در شعر ،مثل گشتن دنبال خانه كسي است كه نيست يا اصلا نبوده است.شعر كشف راز هستي است،اگر آن را يافتي (كشف را)،شعر را يافتي و دقيقا اين همان "معنا"ست.كشفي كه بر پايه دو عنصر تغزل و شهود شكل مي گيرد. از اين منظر در ذات همه شعر هاي خوب جهان، چنين رازي خفته است كه دست هاي كاشف مخاطب جان آگاه را انتظار مي كشد.شعر ،نه ايدئولوژي است،نه زبان جامعه ،نه منبر اخلاق و ... شعر،همه ي اين هاست و صرفا هيچ يك از اين ها نيست.

"زمين اگر نچرخد" نخستين دفتر شعر شاعر جواني است كه با درك درستي ازاصل شعريت و فهم قابل تاملي از عنصر زبان و كاركردهاي ادبي آن،گام به حوزه جغرافياي ناشناخته شعر نهاده است."سلطاني"اگر نگوييم يك شبه ره صدساله مي پيمايد، بي گمان با گام هاي بلند روشن در اين راه،سلوك مي كند.

از نگاهي عمومي،شعر سلطاني نه آنقدر ساده است كه بر آن بتوان رنگ عوامانه شعاري و حركت زبان در سطح زد و نه آنقدر پيچيده كه بتوان بر آن تهمت آوانگارد و به قول جوانان امروز پست مدرن،پساساختارگراو...بست. شعر سلطاني در جاي خود به واقع شعر است،يا تمام عناصر شعري.از واژگان تا ساختار و شهود. سلطاني همان گونه مي نويسد كه هست و بايد بنويسد.سلامت زبان در دفتر"زمين اگر نچرخد" بيش از  هرچيز چشم گير است.موسيقي، خيال،شهود و بلاخره پختگي انديشه و فكر موجز كه ايجاز زبن اورا شكل داده است و از او شاعري برآورده كهاگر تاريخ تولدش را در شناسه كتاب نمي ديديم،شايد كمتر باور مي كرديم كه "زمين اگر نچرخد" نخستين دفتر يك شاعر جوان و كارنامه جواني يك شاعر است. دفتري كه پاره اي از شعرهاي آن به شعرهاي برخي شاعران سبيل دار پهلو مي زند.

سلطاني در اين دفتر در سايه هيچ كس نيست:

"تنها آينه ترك بر نمي دارند،

با لبان من

كوير همه جا اتفاق مي افتد"(ص 34)

 

" روي هيچ شاخه اي

 عاشق نشديم

باد

هرچه درخت مي خواهد

زير و رو كند

ردپايي از ما نيست

پشت هيچ سيبي

 و اين ها برگ برنده نيستند"(ص 18)

 

تخيل آزاد و رها كه شايد نزديك ترين راه براي نوشتن شعر ناب است،حتي سبب نمي شودكه شاعر از مباني زبان و ساخت معنا دور شود و سلامت ان ها را به خطر بيندازد ، حتي در شعرهايي كه به شعر ناب نزديك مي شود:

"پنجره لازم است

گلدان لازم است

تنهايي اتاق

حتي همين لبخند

به انتظار، اكتفا نكن

بي قراري كفش هايت را بپوش

تا پياده روها

ايستگاه ها

آرام آرام راه بيفتند

خستگي اين اطراف

معلوم نيست

كي سر قرار برسد؟" (ص 36)

كار بست دو جانبه ي سازه هاي نحوي كه در شعر جوان امروز كم و بيش حضوري روشن دارد، ( و البته غالبا نازيبا ،تصنعي و حتي در تضاد و ناهمسو با ذات زبان) در شعر سلطاني به زيباترگونه اي روي مي دهد:

"جاي تو خالي نيست

كنار شومينه

من كه با اين واژه هاي جان به لب گزيده

و زمستان

كه به جاي خالي كاكا يوسف

خو نگرفته است..."(ص34)

 

دو عنصر "جان " و "لب" با حرف اضافه"به" جان به لب رسيدن را مي سازد و دو عنصر"لب" و "گزيده" لب گزيدن را...

در همين پيوند ،سلطاني بازي هاي زباني خوبي را نيز تجربه مي كند كه برآيند آن يك تامل معنايي و فكري است؛ بي آنكه به دام به بازي گرفتن زبان بيافتد:

" جزيره ي لب ايوان

متلاطم شده از تنهايي

كه بي امان كز كرده و باران

همچنان

هم چه نان

هم..." (ص46)

 

"طنز" نيز كم و بيش در شعر هاي سلطاني نمود دارد:

در قطعه20 كه با به شكوه نيا حيدر آغاز مي شود،صرف نظر از ايهامي كه در حيدر استو زيبايي اي كه شاعر از برداشت اسطوره اي از عناصر تاريخ و مذهب چون :كوفه،دمشق ،حسين،يوسف،چاه،كربلا،عاشورا،تيغ،محراب،موريانه و ...خلق كرده است،از ايهام نهفته در كمدي الهي طنزي برآورده است.كمدي الهي از يك سو اثر بزرگ دانته شاعر بزرگ ايتاليا،كه بيان توصيفي سفر خيالي شاعر به برزخ ،دوزخ و بهشت است و هم سفر يوسف(ع) و حسين (ع) را تداعي مي كند و نامه هاي كوفيان پيمان شكن از يك سو و نامه هاي سليمان به بلقيس و پيمان نامه نامه قريش عليه پيامبر(ص) در شعب ابي طالب و جايگاه موريانه اي كه همه اين پيمان نامه به جز نام خدا را خورده بوده به ذهن متبادر مي كند و بلاخره مناسبات جهان و آن چه كه انسان در اين مناسبات بدان متعهد است،كمدي بزرگي است كمدي الهي به نمايشي كه انسان ها بازيگر آنند و تاريخ تماشاگر آن:

" به خانه بازگرد

و از بي شمار نامه ها

تنها يكي را باز كن

موريانه اي كه مامور به سرانجام رسانيدن اين نامه هاست

هنوز،سرگردان كمدي الهي ات!"(ص 41)

 

همچنين است قطعه 3:

"در قاب اين پنجره

همه چيز

پشت اين كوه

متمدن مي شود عزيزم

طلوع كن"

شايد نيش و كنايتي  باشد به اين زبانزد عاميانه كه مثلا: فلاني از پشت كوه آمده است...!

 

قطعه 13 ،يكي از زيباترين شعرهاي اين دفتر(به گمان من) باران موسيقي است و محكم در ساختار؛ چندان كه حتي جا به جايي حرف نشانه يا اضافه اي معماري آن را فرو مي ريزد.و طنزي كه در درونه ي زبان آن(و نه در رويه آن) در اثر تعامل و كاركردهاي متقابل واژه ها در بافت متضادشان كه اتفاقاّ كليدهاي شعر نيز هستند ،روي مي دهد.وقتي رمزگشايي مي شوند ،معنا پيدا مي كنند و در اين شعر"معنا" همان "طنز"ي است كه پيشتر از اين گفته ام:

" سقف آسمانت كوتاه است

آن قدر كه با فشار يك كليد

ستاره ها را حاشا كني

و به خوابي بروي

بلندتر از همه ي ديوارهاي جهان"

 

سلطاني به باستان گرايي (آركاييسم) و رويكرد به عناصر زباني كهن در شعرهايش كم و بيش تمايل دارد. به نظر مي رسد شاعر هرجا كه لازم بداند،براي خلق موسيقي زبان (به گمان بنده)و آشنايي زدايي و به قول شكلوفسكي "برجسته سازي" از عناصر باستان گرايانه ي زبان سود مي جويد.حتي اگر اين عناصر،حرف اضافه باشد. مثل "به" بجاي "با" :

"نترس

هيچ جاي جهان

كج نمي شود

به يك لبخند"(= با يك لبخند)(ص9)

و گاه براي ايجاد موسيقي ،ترتيب پايه هاي نحوي را به هم مي ريزد و مخاطب را در سطري از يك قطعه شعر "معنايي" از "معنا" به اصل زبان و معماري آن ارجاع مي دهد:

"رها كن اينهمه زيبايي را

بگذار كمي از ريخت بيفتند اين لب ها"(ص 9)

و همين جابه جايي :يعني آمدن"از ريخت بيفتند" از پايان عبارت به ميانه ي آن و جابه جا شدن با "اين لب ها" عبارت را از سطح يك سطر نثري به يك شعر ارتقا داده است.با اين همه پاره اي ضعف هاي زباني،آشكارا سلامت زبان شاعر را تهديد مي كند؛ كه اگر شاعر در برطرف كردن آنها نكوشد،بي گمان آفت زبان او خواهد شد.مثلا (ص 7) يك مورد حذف بدون قرينه:

" زمين اگر نچرخد

آسمان به همين رنگ مي ميرد

ستاره ها به همين نشان بي مصرف مي مانند

و پرندگان

نقطه هايي معلق!"

آشكار نيست شاعر به چه قرينه اي فعل را در" نقطه هايي معلق ..." حذف كرده است. نه"مي ميرد" و نه" مي مانند" در سطرهاي پيشين هيچ يك نمي توانند در جايگاه فعل"نقطه هاي معلق" بنشينند.نيز(ص 48) عبارت هاي "با تشنگي ها هم خوابه...؟" و "در پيله اي ناچار...؟" بدون فعل ،رها شده است كه البته ابهامي غير هنري را نيز سبب شده است.

حذف ضمير (مفعول جمله) بدون قرينه:

"كنج غروب

به جاشواني فكر كنند كه اين شبها

حال مناسبي براي صيد عروس دريا ندارند

كه تنها مي گذارم

براي خانه هاي گلي..."(ص 48)

روشن نيست شاعر "چه چيزي" را يا"چه كسي" را تنها مي گذارد؟

به اين ها شايد بتوان چند مورد  تقطيع نادرست پاره شعرها را افزود:

-  واژه "سرگردان" مضاف "كمدي" است بايد پيش از آن بنشيند.(ص 41|)

- " كي" ضمير پرسشي است بهتر است پيش از "سرقرار..." قرار بگيرد:" كي سر قرار برسد"(ص 36)

- "بايد" (قيد تاكيد)بهتر است در اول عبارت بعدي "تا آغوشي  بي تاب" بنشيند: بايد تا آغوشي بي تاب/ راهي شويم(ص 33)

 

استفاده سلطاني از بيان محاوره اي آن هم از نوع بومي ويژه اش بر حسب موقعيت شعر به ارزش هاي شعري او مي افزايد. بي آن كه زبان او را از ريتم و هارموني يكپارچه اش دور كند:

"سايه ي زير درخت مي سوزد در بوشهر

زير دكل هاي نفت...

جاي تو خالي نيست كنار شومينه...

و زمستان كه به جاي خالي كاكا يوسف

خو نگرفته است

غصه نخور كاكا

پشت ايشيشه ها

زمسون اگه سنكم باشه ،بخار مي شه

آنقده نمي سوزه تا

رو سرمون هوار بشه"(قطعه 18)

به هر روي شعر سلطاني،نمونه قابل قبولي از شعر جوان امروز است.سلطاني به مدد چيرگي نسبي اش بر سنت هاي كلاسيك شعر فارسي و آشنايي خوب با جريان هاي شعري پس از نيما،از منظر مطالعات تاريخي و نيز ادراك ظرفيت هاي نوآوري زباني، توفيق يافته شاعر آثاري باشد كه هر يك نمونه هاي خواندني جريان پيوند سنت و نوآوري در شعر جوان است. شعرهاي محمد جوا سلطاني مي تواند براي آن دسته از جواناني كه بر پايه ي فهم ناقص خود از تئوري هاي شعري امروز جهان مشق شعر مي كنند ،سرمشق خوبي باشد؛ و البته الهام بخش نيز...

 

 

 

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/118




ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)