انگشت.انگشت روی کف دستم.بوی آبجی مریم.ناخنهایش بلند شده.خجالت می کشم و صورتم گر می گیرد.من هم دستش را می گیرم و کف دستش می نویسم : ((سلام)) .
نمی دانم چه حکایتی است که هروقت آبجی مریم می آید بیشتر یاد تو می افتم.همین که دستم را می گیرد و انگشتش را کف دستم می گذارد ، قلبم تند می شود و فکر می کنم که تویی که آمده ای و پیدایم کرده ای و منتظرم کف دستم بنویسی : ((من آمدم)). اما او می نویسد ((سلام)).((س)) را مثل تو که اول کتابهایم یادگاری می نوشتی ، با دندانه می نویسد. می گفتی ((س)) کشیده تنهاست و ((س)) دندنه دار مثل یک خانواده سه نفری است.بعد توی چشمم نگاه می کردی و می خندیدی و من سرخ می شدم.دلم برای حرفهای عجیب و غریبت تنگ شده سحر.
صاف.صاف صاف صاف.شیشه.دسته گرد.لیوان.لیوان دستم داده آبجی. خنک.خنک.خنک تر.بوی آب.آب توی لیوان می ریزد.کتاب علوم ابتدایی که یادت هست؟این روزها همه اش فکر می کنم آن هایی که کتاب علوممان را نوشته اند،هیچ وقت آب را بو نکرده اند که گفته اند :ماده ای بی بو.آب بو دارد.عطری که هنوز اسم ندارد.شاید چون هیچ کسی آب را بو نکرده.شاید چون معلم های علوم گفته اند :ماده ای بی بو.روزهای اول بوها را حس نمی کردم.اما حالا خوب حس می کنم.بی آنکه بخواهم می فهممشان.مثل آن وقتها که بوی تو را می فهمیدم.مثل تمام زن و شوهرهایی که بوی همدیگر را می فهمند.حتا اگر صد جور عطر هم بزنند،بازهم هر آدمی بوی خودش را دارد. بوهایی که هیچ کدامشان اسم ندارند.
می دانی سحر؟دنیای شما دنیای بی ریختی است.همه اش روی چیزهای بی ریخت اسم می گذارید.اما چیزهای خوب هیچ اسمی ندارند.شاید به خاطر این است که همه اش چیزهای بی ریخت می بینید.چیزهای بی ریخت می شنوید.خنده دار است.گاهی یادم می رود یک زمانی خودم هم مثل شما بودم.یادت هست هرجا ی تازه ای که می رفتیم مجبورم می کردی چشمم را ببندم و حسم را بگویم؟خودت هیچ وقت نمی گفتی.یادت هست چه طور می خندیدی و می گفتی این بازی منه؟الان اگر بپرسی چه حسی دارم،می گویم حس رابینسون کروزوئه.حس آدم.انگار باید همه چیز را خودم کشف کنم.اما حالا که مجبور نیستم بشنوم و ببینم ، با خودم قرار گذاشته ام چیزهای بی ریخت را کشف نکنم.
دست.گرم.انگشتهای کشیده و ناخن بلند.دست آبجی مریم. چیزی را در دستم گذاشته.کوچک.مرطوب.مرطوب و نرم و کوچکیک طرفش زبر و دوطرفش شل.آه...بویش را حس کردم.لو رفت.پرتقال.یادم هست همیشه پرتقال را با حوصله پوست می کندی و پوستش را مثل گلبرگ باز می کردی.لبخند می زدی و چشمهایت برق می زد.رو به رویم می گرفتی و می گفتی : (( از پوستش بیرون اومد)) .سیب را همان طور درسته گاز می زدی و من حتا با دهان پر حرف زدنت را هم دوست داشتم.می گفتی پوست کندن سیب ، مثل جدا کردن استخوان از ماهی است.آدم را زجر کش می کند.
این روزها حتا خاطره ها را هم دوباره کشف می کنم.انگار همین الان دارند اتفاق می افتند.مثل کارگردان ها،دستور می دهم چه کسی کجا باشد و چه کار کند.مثلن آن روز که در را باز کردی و من را با لباس سربازی دیدی.لباس جنگ.یادت هست؟می گفتی کفن سبز.توی دنیای من ، تو نمی روی پشت در.نه خودت را قایم می کنی و نه سکوت می کنی.آن روز نمی دانستم چه کار کنم.آمده بودم ببینمت و تو خودت را قایم کردی.می دانم نمی خواستی اشکت را ببینم،اما کاش چیزی می گفتی.کاش اسمم را صدا می کردی. بی خداحافظی رفتن را دوست نداشتم.بین چارچوب مانده بودم بروم یا صبر کنم.اما اینجا عوضش می کنم.توی دنیای من همه چیز باید واضح باشد.تردید را نمی خواهم.تو بغضت می گیرد.چانه ات می لرزد.اشکت غلت می خورد روی گونه ات.اما من را توی چارچوب مردد نمی گذاری.می توانی مثل همان شبی که گفتم فردا می روم،سرت را پایین بیندازی.اشکالی ندارد.اما تهش بخند.تو را به خدا بخند سحر.حتا زورکی اش را هم دوست دارم.مثل وقتهایی که چشمهایت خیس می شد و از زیر اشک می خندیدی.
می دانی؟عوض کردن بعضی چیزها سخت تر است.مثل آن عراقی که با قنداق تفنگش به پشت سرم کوبید.برایت تعریف نکردم چون خودم هم هنوز نمی دانم چه طور کشفش کنم.چه طور عوضش کنم که احساس تنفر نکنم.من این حس ها را نمی خواهم.بعد از آن ضربه دیگر نتوانستم ببینم.می خواهم ببخشمش اما سخت است.قبول کن که سخت است.شبها می بردند بازپرسی و بعد از نوازشهایشان صبح برم می گرداند سلول.دست یکیشان خیلی سنگین بود.فکر می کردند اطلاعاتی هستم و خیلی می دانم که حرف نمی زنم.نمی دانستند بعد از آن خمپاره دیگر نمی شنوم.فکر می کردند ادا در می آورم.
دست.انگشت بلند و کشیده.دور سرم.دست آبجی مریم. چیزسفتی لای مو هایم.موهایم را شانه می کند.یکوری.به سمت راست.انگار تو به او گفته باشی.همیشه می گفتی این طوری مردانه تر است.
گاهی فکر می کنم با تو نسبتی دارد که اینقدر سلیقه هایش شبیه توست.چند وقت قبل از اینکه اینجا بیاید،اسمت را کف دست یکی از کسانی که از من نگه داری می کنند نوشتم.او هم دستم را گرفت ومثل آدمهایی که قول می دهند فشار داد.آدم خوب و مطمئنی بود.همیشه غذا که می آورد،اول پیشانی ام را می بوسید و بعد کف دستم می نوشت ((خوبی؟)).برای همین وقتی آبجی مریم آمد ، فکر کردم تو آمده ای.حتا بویش هم شبیه بوی توست.اما کف دستم نوشت : ((آشنا)) .بعد نوشت ((همشهری)).هرکاری کردم،اسمش را نگفت.من هم خودم اسمش را گذاشتم آبجی مریم.اسمت را هم کف دستش نوشتم تا شاید او تو را بشناسد .اما او فقط نوشت ((صبر)).
چه قدر صبر کنم سحر؟از روزی که رفتم تا آن روز که یکی روی دستم نوشت (( آزاد)).از روزی که آوردندم اینجا تا حالا...بس نیست؟می دانی ؟تحمل شکنجه عراقی ها ، از تحمل این ندانستن آسانتر است.از اینکه نمی توانم بفهمم کجا هستی؟چه کار می کنی؟اصلن دنبال من می گردی؟نکند خیلی عوض شده باشم و نشناسی ام.نکند تو هم توی بمباران...
نه...نه...این فکرهای بی ریخت بماند برای همان دنیای بی ریختی که همه را به جان هم انداخت و از هم دور هم کرد. توی دنیای من تو منتظرم مانده ای.هنوز هم زیاد می خندی و هنوز هم یکجا بند نمی شوی.توی دنیای من همین روزهاست که بیایی.از در که تو بیایی ، عطرت را حس می کنم.می آیی و دست می گذاری روی چشمم و می پرسی :چه حسی داری؟چند سال می شود که حسهایم را برایت می گویم؟هر شب.هر صبح.کاش می توانستم بنویسم تا وقتی آمدی نشانت دهم...می دانی چند سال است که مهمانی نرفته ام؟دلم می خواهد بیایی و یک مهمانی بگیرم.همه را دعوت کنم.هرکسی را که می شناسم.همینجا.توی دنیای خودم.تو چای می ریزی و من میوه تعارف می کنم.از میوه هایی که آبجی مریم می آورد.از سیب هایش.از پرتقالهایش...باهم حرف می زنیم و دست می گذاریم روی شانه هم تا تو عکسمان را بگیری.حتا او که با قنداق تفنگش چشمهایم را گرفت هم دعوت است.نگاه کن.آنجاست.تنها نشسته و با کسی حرف نمی زند.هنوز از دستش عصبانی ام اما دوست ندارم خجالت بکشد.دلم نمی خواهد شرمنده باشد.نمی دانم.شاید او هم آن روز عصبانی بوده.بلند می شوم و می روم کنارش می نشینم.برایش چای می ریزم و می گویم : کیف حالک ؟
دست.گرم. ناخن بلند.دست آبجی مریم. چیزی را در دستم گذاشته.سفت.توپول.تو رفتگی با یک چوب کوچک.آه...بویش را حس کردم.لو رفت.سیب.آبجی مریم سیب آورده.پوست نکنده و درسته.دستم را تا دهانم بالا می آورد.گاز می زنم و اشک را روی صورتم حس می کنم.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
خیلی خوشکل نوشتی تمام احساست و انتقال دادی اما یه جورایی دل ادم میگیره احساس تنهایی ......تنهایی و باز تنهایی
ziba
por ehsas
kheili khob enteghale ehsas dady baradar.movafagh bashi