بگذار قلبم
درختی درخشان باشد
و شاخه های سیمگونش
به سوی تو باز شوند
تا شاید شبی مقدس،
در نیمه ی زمستان
چشمان روشن فرشته ای
درخشش آن را قراری دهد
و اگر توفانی در انتظارمان بود
روح من
چون جوش و خروش ساز رزم
فرا خروشیدنش را سببی باشد
با تب و تابی از بّرندگی این رستگاری
به قدّیسانی می مانم
که با فروزش نیایشی سپید
گویی مفتخرند
به شور و شعفی
که تنها،
خود،
شکوهش را می دانند
زیگفرید ساسون (Siegfried Loraine Sassoon)
--------------------------------------------------------
صخرهها و درختها در سکوت نشستن
تا ببینن آدما کجا میرن
تا ببینن این موجود ضعیف
چی کار میتونه بکنه
جز مردن؟
همینطور که دارن مسخرش میکنن
صدای فرشتهای رو میشنون که میگه:
"این موجود دوست داشتنی تشنهی محبته
اون بیش از هر چیز به عشق احتیاج داره"
صخرهها و درختها از این حرف خندشون میگیره
تا وقتی که قدرت آدمی رو میبینن
آدم، سراسر زمین رو میدره
و همه چیز رو نابود میکنه
حالا تحسینش میکنن
اما فرشتهها با گریه میگن:
"این خودشه؟
نیاز به عشقه که انسان رو اینطوری بار آورده"
اما خدا میگه:
"همتون اشتباه میکنین
نیاز به عشق یعنی خواندن من
من خود عشق هستم
که اگر جز این بود
انسان از نبود عشق میمرد"
حالا باد دزدکی شروع به وزیدن میکنه
اون از همهی نیروهای قوی و بدنام قدیمیتره
پوزخخندی میزنه و میگه:
"آه، چه موجود هنرمندیه این آدم کوچولوی ما
عالیه که میتونه واسه همه چی
یه قصهی افسانهای سر هم کنه
اما فکر میکنین قدرتش داشته باشه
که با حقیقت روبهرو بشه و
جا نزنه؟"
استیوی اسمیت Stevie Smith

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
خيلي خوب بود بر خلاف اغلب آثار ترجمه شده ي موجود خانم جهاندوست در ترجمه هاشون زباني شناسنامه دار دارند و نه زباني بي پشتوانه كه به راحتي تحت تاثير زبان اصلي شعر قرار بگيره و هويت خودشو از دست بده . متاسفانه در اغلب ترجمه هايي كه مي بينيم مترجم مصداق ضرب المثل معروف ( كلاغ خواست راه رفتن كبك را بياموزد راه رفتن خودش را هم فراموش كرد ) مي شوند . يعني تحت تاثير زبان بيگانه اصالت زبان خود را از ياد مي برند و اتفاقا تاثير مثبتي هم از زبان بيگانه نمي پذيرند .