آخرین به روز رسانی : 1 فروردین 1388

  • Currently 3.7/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
3.7/5 (3 : کل آرا)

شعری از جواد گنجعلی

 اعتراف می کنم/ صبحها معلمی بودم که به مدرسه می رفتم/غروبها/کودکستانی که به خانه بر می گشت...

 

 

 

 

 

 

 

 

عزيزم !

مي دانم دراين ساعت از روز

اتوبوس ها دلتنگي هاي شهر را بالا و پايين مي برند

آيا زندان ما در مسير رفت و آمد توست ؟

آيا مي توانم

اينجا

بدون تو

مثل يك كرم خاكي

كه نصف تنش را كودكي كنجكاو جويده

زندگي كنم ؟

اگر چيزي از من در لباس هايت جا مانده باشد

در حياط بي آفتاب خانه

به بند رخت بي حوصله اي بسپار

 

 

مهربانم !

بگذار اعتراف كنم

پدرم تمام عمر بوي بيمارستان مي داد

مادرم جواني اش را نديده بود

و من زخمي كه سال ببر روي دستشان گذاشت

بگذار اعتراف كنم محبوب من

زنان ديگري را نيز دوست مي داشته ام

-        آن وقت ها كه تو نبودي -

 

اعتراف مي كنم

صبح ها معلمي بودم كه به دبستان مي رفتم

غروب ها

كودكستاني كه به خانه بر مي گشت

ديگر

چشم انتظار كسي نيستم

تنها

وزغ هاي زير پل

آوازهاي غمگين مي خوانند

 

 

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده

(Trackback URL) آدرس ارسال بازتاب : http://8aaad.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/48



نظرات (3)



فقط حيف كه تا آمد مرا با خود ببرد تمام شد...



تنها

وزغ هاي زير پل

آوازهاي غمگين مي خوانند
خوب بود دوست خوبم



بگذاریداعتراف کنم آن قسمتی که با اعتراف می کنم شروع می شود اوج شعراست می توان آن را نقطع ی عطف شعر نامید اما ابتدای شعر هم بسیار جالب شروع شده بود



ارسال نظر



(شما می توانید از برخی تگ های HTML استفاده کنید)