همین که این سه استکان آب پشت سر هم ردیف شدن به دلم افتاد که مهمونم تویی. می دونی؟ بخش عفونی آخرشه. این توپ سفید که آروم بگیره منم خلاص می شم.
روی طاقچه نشین. درد یه طوری پیچیده توی سرم که نمی تونم بالا رو نگاه کنم. شیر اکسیژنو که می پیچونن یهو هوا می ریزه ته حلقم. انگار سوار قایق آبی شدم. حتی صدای خودمو قاطی صدای موتورش می شنفم که داد می زدم علی رضا آروم تر، نفسم بند اومد. به گوشات اشاره می کردی و بعد آروم می خندیدی. یعنی باد صداتو می بره، چیزی نمی شنوم.
شیر رو که باز می کنن می خوام داد بزنم نفسم داره بند میاد که یادم می افته باد صدامو می بره. هی انگشتای مشت شده ام رو باز می کنن و زل می زنن کف دستم. نگاهشون شبیه اون فالگیره است. اولین بار اون بود که دستمو کنار دست تو گذاشت. دستامو نشسته بودم. به خاطر خط خطی های خودکار کف دستم خیلی ازت خجالت کشیدم. تو خط خطی های خودکار واست مهم نبود. اون قدر تو چشای مات پیرزنه زل زدی تا گفت: خوشبختی و ازدواج! گفت باید دستامون کنار هم باشه تا خوشبختی و ازدواجش خونده بشه. نشونمون هم داد. من ندیدم. الکی خندیدم و گفتم راست می گه. ببین! نگاه نکردی. داشتی تو آسمونا به یه چیزی می خندیدی. مجبور شدیم تمام راه رو پیاده برگردیم. یک قرونم ته کیفم نداشتم. خیلی خجالت کشیدم. چه می دونستم همه ی پولاتو توی کیسه ی اون می ریزی و می گی اینم شیرینی! گفت کف دست من نوشته تولد یه پسر، اما کف دست تو هیچ نشونی از بچه نیست. بهش گفتی حالا که شیرینیتو گرفتی داری هذیون می گیا. خندیدم. خندیدی. پیرزنه قهقهه زد و بوی ماست ترش و گندیده ی دهنش ریخت توی صورتم. یه چیزی هم راجع به چشم و ابرو گفت که نشنیدم. حواسم به دندونای سبزش بود. نمی دونم چرا فالگیره گفت تولد! یک تکه گوشت مرده رو پس انداختن که اسمش تولد نیس. ضعف و درد از سه سال پیش تو تنم موند وقتی دیدم از دستای پرستار یه تکه گوشت آویزونه که نه گریه می کنه و نه دست و پای لاغرشو تکون می ده. انگار فقط اومده بود که خط مردن یک بچه رو بندازه روی پیشونی پسر عموم. تا اون مجبور شه یه ماه بره جایی که چشمش به اون پالایشگاه لعنتی نیفته و یادش بره جلو جلو شیرینی بابا شدنشو تو محل پخش کرده. کاش همون موقع من جای اون بچه مرده بودم. اون وقتا هنوز موهام نریخته بود. می گفتن تقصیر اون گازهای سمّیه که بچه تو صورتش فقط چشم داره. چشم چشم بی ابرو. می گفتن تقصیر همون گازهای سمیه که تو برگه ی آزمایش من نوشته سرطان. راستی می دونی یه خط هم رو پیشونی تو افتاده. حتما خط مردن منه. این پرستارا وظیفشونه. اخماتو وا کن. باید چهل و پنج دقیقه با این دم و دستگاه ها و قلب و دهن و دماغم ور برن تا اینایی که پشت شیشه ی اتاق واستادن، احیا کردنو یاد بگیرن. یکیشون اون قدر سرپا ایستاد که ضعف کرد. پسرعموم هنوز نیفتاده. تو هم نمی افتی. یه عمره عکست از تو چشام نیفتاده. می دونی؟ تو تموم این اتاق از همه بیشتر از این دستگاهه خوشم میاد. نفسامو شبیه تپه نقاشی می کنه. درست شبیه همون تپه ها که سر ظهر می دویدیم و ردشون می کردیم تا به رودخونه برسیم. ببین چه قدر تند تند دارم ردشون می کنم تا برسم به رودخونه. نمی دونم از چی این تپه ها خوششون میاد. تا ردشون می کنم هول می شن و تمام سعیشونو می کنن که به نی زار نرسم. حق دارن. اینا که سنجاقکای روی نی زارو ندیدن. یک ربع بیشتر نمونده. وقتی دستگاه شوکشونو می ذارن رو سینه ام و می کنندش، انگار هی پرتم می کنن توی آب یخ و هی درم میارن. همش فکر می کنم تویی که موهامو گرفتی و داری از تو آب درم میاری. مثل اون غروب آخر! می خوام بگم نجاتم نده. بذار منم غرق بشم که می بینم جای تو دکتره چشماشو درشت کرده و زل زده تو صورتم. خنده رو لبام می ماسه. هرچی هم تو بگی تقصیر تو بود من که می دونم تقصیر خودم شد که افتادم توی آب. کاش لج نمی کردم و نمی خواستم یه بارم شده من واست سنجاقک بگیرم. کاش قایق کج نمی شد. کج شد! کج شدم و افتادم. تو نمی دیدی. یعنی با اون چشای پر اشکت نمی تونستی ببینی. تا لبه ی قایق بالا میومدم. از توی دستات سر می خوردم. با گریه می گفتی غلط کردم ! تو رو خدا...! تو روخدا...! و نمی گفتی تو رو خدا چی. محکم منو می گرفتی تا درم بیاری. همون موقع بود که فهمیدم چه قدر پنجه هات قوین. لباسای خیس و سنگینم منو می کشوندن پایین. از غرق شدن نمی ترسیدم. می دونستم الان دوباره دستات چنگ می ندازن زیر بغلم و می کشنم بیرون. پشت شیشه رو نگاه کن. پسرعمومم قیافه اش شبیه تو شده. لب هاش انگار داره می گه تو رو خدا... تو رو خدا... اما سرطان دیگه روی سرم مویی نذاشته که اینا بپیچنش دور مچ دستاشون و بیرونم بکشن. بی فایده است. بذار هی با لوله هاشون هوا به خوردم بدن. همش رو بالا میارم. تا حالا هزار بار پنج تا انگشتشونو چپوندن تو حلقم و هرچی استفراغ کردم تند تند از تو دهنم کشیدن بیرون و ریختن روی بالشت. بالاخره خسته می شن. تو خسته نشدی. پریدی تو آب. گریه می کردی. دیگه نفهمیدم چی شد. کاش بیهوش نمی شدم و تا آخر تو رو می دیدم. چشمام رو که باز کردم دیدم روی تخت بیمارستان افتادم. خیلی دنبالت گشتن. معلوم نبود کجای اون رودخونه خودتو قایم کردی که پیدات نشد. می دونستم پیدا کردنت فقط کار خودمه. اما به جای این که بیام و بکشمت بیرون، دراز کشیده بودم و قطره های سرم رو می شمردم. از دستت خیلی دلخور بودم که این جوری گذاشتی رفتی. تمام تنم کبود شد. گریه می کردم. از درد کمربند بابام نبودا. از شرم بی آبرویی که می گفتن هم نبود. به قول تو دوست داشتن که عار نیس. یاد گریه های آخر تو می افتادم. کتکم که می زد جیغام شبیه تو می شد تو اون رودخونه ی خلوت.
یادمه گوشه های تشک صورتی بیمارستان رو می گرفتم توی مشتم و از درد به خودم می پیچیدم تا خوابم می برد. تو یکی از این خواب و بیداریا بود که خواب دیدم پیدات کردن. انگار یه عمر خوابیده بودم. از خواب پریدم. اون طرف تخت یه مرد خیلی آشنا رو دیدم که گوشه های پتوی آبی جهیزیمو که می چسبید دیگه ول نمی کرد. تنش بوی گازهای شیمیایی می داد. روی روتختی آبی که غلت می زد من یاد قایق آبی میفتادم. دلم می خواست بهش بگم از این قایق پیاده شه اما نمی گفتم. می گفتی کسی که این قایق دو نفره رو ساخته عاشق بوده. عاشق ترین آدم بندر. می گفتم برای عاشق ترین آدمای دنیا! یادته چشمامو می بستم تا تو سنجاقکه رو بگیری و بگی حالا چشاتو باز کن. صدات که می گفت حالا باز کن، چشامو که بازمی کردم اون جای تو رو به روم نشسته بود و می گفت دیدی گفتم عقد دخترعمو پسرعمو تو آسمونا بسته شده؟ همون موقع یادم میفتاد که این مردو کجا دیدم. می خواستم اسم پسرمو بذارم علی رضا. همونی رو که جای خطش کف دستای تو خالی بود. اما همین که دیدم گریه نمی کنه، فهمیدم شبیه تو نیست. تو فوری چشات برق میفته و اشکات سر می خوره مییاد رو لبات. این بچهه نه دهن داشت نه دماغ. آخ! فکر می کنم دارن سوزناشونو تو کاسه ی چشام فرو می کنن. نمی دونم این یک ربع کی می خواد تموم شه. تپه های نفسم رو بشمار. اون وقتا هم تموم شدنشون همین قد طول می کشید. تموم که شدن، بگو چشامو باز کنم. راه که صاف شد، یعنی به نی زار و رود خونه نزدیک شدیم. نه! نزدیک شدیم؟ نشدیم؟ چشاتو فوری ببند. نکنه نگات بیفته گوشه ی چشمای دکتره. یهو چه قدر خط افتاد کنار چشاش. کنار چشمای پسرعموم هم. نگو که دارن به هم لبخند می زنن. می زنن؟ دیگه باد نمی زنه تو صورتم. مثل اون روز که قایق موتور سوزوند. ببین! نفسامو داره شبیه مشعل های پالایشگاه نقاشی می کنه. بلند و پشت سر هم! لعنت به من! تپه ها رو اشتباهی دور زدم. اشتباهی پیچیدم سمت پالایشگاه پسر عموم!

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
سلام نرگس وفادار
می بینم که اینجایید نویسنده!!!
خوشحال شدم دیدم....
راستی دست نویس چند تا از داستانات دستمه. هر از گاهی تو کارگاه داستان می خونمشون به یاد مرحومه ی سفرکرده نرگس وفادار....
اینم خونده بودم عوضش کردی.ولی هنوز که هنوزه داستانات اگه بیست نباشه 16 - 17 هست و این خیلیه
... راستی به ما هم سر بزنید.یه کم شعر بیشتر نداریم تو بساطمون...
اگرم بیرجند اومدی و نیومدی کارگاه داستان ایشالا بعدش آلزایمر بگیری نوشتن یادت بره.منتظرم.هم تو بیرجند.هم تو وبلاگ.
یا علی
سلام
داستان خوبي بود اما زبان محاوره اي داستان اثر را كمي سخت خوان و بدخوان كرده بود. يكبار ديگر اين اثر را با زبان نوشتاري بنويسد ببينيد چطور مي شود.
روند سيال ذهن هم به خوبي در اثر نشسته بود.
احساس مي شود كه خواننده با يكبار خواندن به ماجرا پي نمي برد. امروز مخاطبان فرصت دوبار خواندن اثري را ندارند مگر اينكه اثري شاهكار ادبي باشد!
به هر سخن، موفق باشيد. ذهن خلاقي در بافتن داستان داريد و اين خيلي خوب است.
سلام نرگس جان ، داستانت را مثل هميشه دوست داشتم . و تعبير دستگاهي كه نفس را شكل تپه رسم ميكرد و بعد دوباره استفاده از ان. موفق باشي و شاد