هيچ كدام باور نميكرديم «ماهي» تا هجده سالگي واقعا نخوابيده باشد. چشمهاي درشت و عجيبي داشت كه هميشه بر سر رنگ آن شرط ميبستيم و آخر دعوايمان ميشد. چشمهايش گاهي عسلي بود، گاهي خاكستري، گاهي لجني، گاهي فيروزهاي ... خانهشان ته كوچهي بنبست بود، با آن درخت خرمالو كه شاخههايش جلوي پنجرهي اتاق او را ميپوشاند. هر بار از در خانهشان بيرون ميآمد همهي ما دست از تيله بازي ميكشيديم و خيره ميمانديم. با آن يونيفورم خاكستري و يقهي سفيد و آهار زدهي دبيرستان و موهايي نقرهاي كه محكم ميكشيد و پشت سرش ميبست، آرام از مقابل مان مي گذشت. ميگفتند از وقتي دنيا آمده موهايش نقرهاي بوده است. براي همين اسمش را ماهي گذاشته بودند. ما برق نقرهاي موهايش را بارها ديده بوديم، اما ديگر باورمان نميشد كه او هيچ وقت چشمانش را نبسته است.
مسعود، شاگرد اول دبيرستان شمس كه چند بار رفته بود خانهشان تا با او رياضي كار كند، چيزهاي عجيبتري تعريف ميكرد. ميگفت دختر هميشه به جايي خيره شده است. ميگفت ماهي هيچ وقت نخوابيده، چون ميترسد اگر چشمانش را روي هم بگذارد، جانش از تنش بيرون برود. هيچ كدام حرفهاي مسعود را باور نميكرديم. مثل وقتي لاف ميزد، دختر سرهنگ هوشنگي را يكشب ته كوچه گير انداخته و ماچ كرده است. اما وقتي خبر آوردند كه دختر مو نقرهاي مرده همه چيز تغيير كرد. آن روزي كه ديديم واقعا دم خانهشان پرچم سياه آويختند، آن قدر گيج شديم كه خيال ميكرديم هر كدام بارها ماهي را بوسيدهايم، مثل خوابهايي كه هر شب ميديديم. حالا اگر حتا كسي ميآمد و مثلا ميگفت كوچهمان با درخت توت و تيرچراغ برق چوبي و جوي وسط آن از اول وجود نداشته، شايد حرفش را باور ميكرديم. مسعود ميگفت «ماهي» توي دندانسازي مرده است، وقتي داشتند دندانش را پر ميكردند. ميگفت وقتي متهي كوچك، دندانش را سوراخ ميكرده، «ماهي» ميترسد و چشمانش را ميبنندد و بعد ديگر هيچ وقت آنها را باز نميكند.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
شخصیت ماهی اینقدر قشنگ بود که دوست نداشتم به این زودی ها بمیرد !
dastan jalebi bod sepas
dastan jalebi bod sepas