- " کجا ميري؟! "
پسر دستانش را جلوي دهانش مشت کرده بود، ها مي کرد. و تنها به صداي خرد شدن سوزن برفها زير چرخهاي زنجير دار کاميون گوش مي داد. دست برد تا با آستين پوست پوست شده کاپشنش شيشه را تميز کند؛ همه چيز سفيد و درهم شد.
- " با اين..."
با لنگ سراسر شيشه بخار گرفته را تميز کرد. تابلوي ريزش کوه تا نيمه در برفها فرو رفته و منجمد شده بود: " ريزش کوه ممنوع! "
- " پس مال اين اطراف نيستي! "
پسر به دامنه پوشيده از برف کوه نگاه مي کرد. آنجا که کوه سنگين به خواب رفته بود؛ احتمال آن نمي رفت که در خواب شانه به شانه شود. رو به مرد برگشت؛ فرمان را دودستي گرفته بود و با چشماني نيمه باز، کناره هاي جاده را مي پاييد؛ جاده اي که تنها چند تابلوي رنگ و رو رفته هويتش را به او باز مي گرداند.
- " نگفتي کجا ميري؟... باربر که نيستي؟ "
- " باربر؟... نه، نيستم! "
- " سُنوُر ميري؟ "
- " کجا؟ "
- " مرز، بازارچه "
- " بازارچه! "
مرد رو به پسر برگشت؛ پوزخندي زد و آنگاه از همان سرعت اندکش نيز کاست. تقريبا متوقف شد و فرمان را تا آنجا که جا داشت چرخاند. پسر فکر کرد که دارند بر مي گردند.
- " اينجا جاده هاش همينطوري ان، يکدفعه مي پيچن تو دل کوه؛ اگه بچه اين اطراف نباشي خيلي زود گم ميشي "
- " شما بچه اين اطرافيد؟ "
- " نه "
- " که گمشده بودي؟ " پسر سر تکان داد.
- " ميري بازارچه واسه خريد؟ " پسر تندتر سر تکان داد.
- " اونم اين وقت از سال؟! " ديگر سر تکان نداد. برفها روي همديگر، زير چرخهاي سنگين کاميون فشرده مي شدند و غرولند مي کردند.
- " با ميني بوس اومدم. سر سه راهي پياده شدم و گفتن از اوجا تا لب مر... تا بازارچه راه زيادي نيست. بهم دروغ... "
- " اين مردم هرچي باشن، دروغگو نيستن. اونجا... " و مرد به پشت سرش اشاره کرد؛ آنجا که در سفيدي گم شده بود: " همونجا که سوارت کردم؛ اگر مستقيم مي رفتي تا قرارگاه مرزي دو پيچ مونده بود. منتها تو... ببينم، اگر خيلي سردته اون زير پات يه چراغ خوراک پزي کوچيک هست. بيارش بالا و روشنش کن؛ منتها... "
- " منتها چي؟ "
- " منتها يه کم شيشه طرف خودت رو بده پايين که يه وقت گاز نگيردتمون... "
- " نه، منتها من چي؟! "
- " منتها تو که نمي خواستي قرارگاه بري، مي خواستي؟ "
- " قرارگاه؟! "
- " پاسپورت داري؟ "
- " پاسپورت؟! "
- " گفتم که، تو قرارگاه نمي خواستي بري. تو ميخواي بري بازارچه. درسته؟ "
و پسر به پيش پايش خيره شده بود؛ به چراغ کوچک گازي که سياه بود و سرد. انگاري همه کاري از عهده اش بر ميامد الا گرم کردن.
همين که چشمانش گرم مي شدند و نفسهايش عميق، به يکباره ضربان قلبش اوج مي گرفت و چرتش را پاره مي کرد: " خيلي راه مونده؟ "
- " ... "
- " شما هم داريد بار مي بريد بازارچه؟ "
- " ... "
- " يعني اينجاها گرگ هم داره؟ "
- " ... "
- " ... "
- " از چي فرار مي کني؟ "
- " فرار؟! کي گفته من دارم فرار مي کنم؟ "
- " من نديدم. اما صداشون رو شنيدم! "
- " صداي چي؟! "
- " گرگها "
- " اين تنها راه نجاتمه "
- " همه همينو ميگن! "
- " اما من مثل همه نيستم! "
- " گفتم که، همه همينو مي گن! " پسر سکوت کرد. راننده نگاهش کرد: " دوستش داشتي؟" پسرک جا خورد و دنده به سختي.
- " ... "
- " از همون سالهاي اول مدرسه با هم بوديم. يعني بعد از اينکه پدرم، خدابيامرز به دست شريک فراريش کشته شد و ما تنها شديم. اون جاي برادر و حتي يه جورايي پدر رو براي من... برامون پر کرد. صبح مدرسه؛ تو يک کلاس، سر يک ميز. و عصر تو يک محله، سر يک سفره. مثل دو روح در يک بدن... " بي توجه به پوزخند راننده ادامه داد: " همه چي خوب بود. يعني زندگي خوب بود؛ تا اينکه... "
- " تا اينکه بزرگ شديد! "
- " تا اينکه بزرگ شديم. تا دانشگاه... "
- " دانشگاه؟ "
- " دانــشگا! "
پسرک چند لحظه اي مکث کرد؛ سپس ادامه داد: " يک دانشگاه، اما نه يک کلاس. يک کلاس اما نه يک ميز. يک ميز اما اون راست من چپ.... من، من يه خواهر داشتم که اونو بيشتر از هر چيزي تو دنيا دوستش داشتم. و فکر مي کردم که... "
- " اونم خواهرت رو دوست داشت! "
- " دوست داشت؟ دوست داشت! اما از يه جنس ديگه. اينو بعدها فهميدم. يعني اون روز... اون روز لعنتي، اون روز سرد زمستون... " و صدايش شروع کرد به لرزيدن.
- " اولش فکر مي کني اين فقط يه جر و بحث کوچولوئه، يه اعتراض آروم، يه تذکر معمولي... اما نمي دوني، نمي فهمي چه اتفاقي داره مي افته! به خودت که مياي مي بيني رو سينه اش نشستي و اون... "
- " و اون هم مثل همون روزايي که خودش رو به خواب مي زد تا لجمو در بياره، راحت خوابيده بود. "
انگار چيزي تو چشمش رفته بود که با آستينهاي کاپشن پاره اش آنها را محکم مي ماليد.
- " با اين... " لنگ را جلوي صورتش گرفت؛ دنيا تيره و درهم شد.
- " قرار بود اون چماق دستش بگيره. قرار بود اون حمله بکنه. قرار بود... اما اون عاشق شد! " و سيل گريه مجالش نداد.
از دور، ته دره، سياهي نمايان شد. و دودهايي که نشان از جاهاي گرم مي دادند. آنجا که آواز سماور تنگ همنوازي استکان، نعلبکي با قلقل قليان، آدم را مست خواب مي کند.
- " اونجا... اونجا بازارچه است "
چشمانش را ماليد و شيشه را کمي پايين داد. به يکباره سيلي سوزآور سرما و دشنام برفهاي جاده؛ سرش را عقب کشيد.
- " گوش کن؛ من نرسيده به بازارچه پياده ات مي کنم. چند قدم جلوتر مرزه. همونجا پناه بگير تا باربرها برسن. باهاشون همراه شو... شايد جنس چيزايي که حمل مي کنند خوب نباشه اما مطمئن باش جنس خودشون خوبه... "
و پسر تنها به آن دوردستها خيره شده بود: " که گفتي صداي گرگها رو شنيدي؟! "
- " صداي ناله هاشون! "
سرپيچ ترمز کرد. کاميون سنگين روي جاده لغزنده چند متري سر خورد و ايستاد. پسر لنگ را محکم دور دهان و گوشش گره زد و در را باز کرد. يک آن از هجوم سفيدي، چشمانش سياهي رفتند. پا روي رکاب نگذاشته بود که مکثي کرد؛ رو به راننده برگشت: " تو هم فرار مي کني؟... درسته؟! "
راننده چندلحظه با چشمان نيمه باز به پسر خيره شد. آنگاه چشمانش را بست.
به محض اينکه کفِ پاره کفشهايش را روي زمين گذاشت، پاهايش بي حس شدند. سربلند کرد و کاميون را ديد که حالا تنها يک نقطه سياه شده بود در زمينه سفيد جاده اي که ديگر هيچ نشاني براي جاده بودن نداشت. چند قدم آن طرفتر سيمهاي خاردار در چند رديف معلق ميان زمين و آسمان، منجمد شده بودند. کمي بالاتر قسمتي از سيمها کج شده و تکه هاي کنفي به آنها گير کرده بودند. انگار گوني به تنشان کشيده باشند. به پايين دست نگاه کرد؛ خبري از باربرها نبود. جلوي فرو رفتگي ايستاد و به آنسوي سيمهاي خاردار چشم دوخت. دنيا سراسر سفيد و درهم بود. و از دوردستها صداي خنده گرگها به گوش مي رسيد.

بازتابی برای این مطلب ارسال نشده
پسرک جا خورد و دنده به سختي.
آفرین
- " دانــشگا! "
ایهام جالبی داشت
برقرار باشید دوست خوبم