داستانی از آرش شفاعی
سرما می خوری
انگشت شصتش را فرو کرد توی گودی بالای نارنگی درشتی که از وسط پلاستیک میوه ها انتخاب کرده بود. نارنگی را با پوست نصف کرد و نصفش را گرفت جلوی شهرام. دستت درد نکنه نمی خورم. ناز نکن . شهرام ...
داستانی از آیت دولتشاهی
از ورای کوچه
درست توی این لحظه من باید توی آمفی تیاتر می بودم و به عنوان اولین سخنران سمینار کنترل جمعیت و تنظیم خانواده سخنرانی می کردم اما بازهم مثل چند روز گذشته بالای این کنگره های بلند ایستاده ام و از ...
داستانی از علیرضا محمودی ایرانمهر
رژمسی براق
شاید او در آخرین لحظهی زندگیاش چشمان مرا با صدای تو به یاد آورده باشد، بی آن که فرق میان من و تو را بفهمد. حتما تو هم شنیدهای که جسدش باید جایی در گودالهای بیابان آن سوی رود جا ...
داستانی از مهدی پدرام
کلاغ قرمز
1 خواب میبينم كمی تا قسمتی یک كلاغ هستم. يك نيمه كلاغ يا چه ميدانم. حالا كلاغ. با يك كاپشن كاملن قرمز كه توي اين تاريكي مثلن برق مي زند. يكي از همان كلاغهاي قرمزي كه آسمان خدا را بد ...
داستانی از گلسا شهریاری
در نیمه باز یا باز باز
مرد 180 سانت قد داشت پنجره 100 سانتی خاک گرفته کنار میزش هر روز راس ساعت 4 باز میشد و این دقیقاً همان ساعتی بود که شکل پروندهها و کاغذهای روی میز 170 سانتیاش به فرورفتگی و بر آمدگیهای فاصله ...
داستانی از سامان بهاروندی
آخرین ماموریت برای یک عضو ساده ی حزب
آقای صانعی هنوز چهل و نهمین لوح تقدیر را به دیوار اتاق نشیمن و درست روبروی مبل دو نفره و پشت تلویزیون سی و دو اینج شان نصب نکره بود که یک لحظه انگار که به او الهام شده باشد ...
داستانی از آزیتا قهرمان
گوزن طلایی و پایان خوش
سر کلاس درس سوئدی اولریکا معلممون جزوه ای که رو صفحه اولش داستانی نوشته شده بود داد به همه شاگردها..... آخرداستان به اشتباه صفحه ی دیگه ای چاپ شده بود .....در نتیجه همه شاگردها هر کدو م شروع کردند یک ...
داستانی از آرمان محسن زاده
بستن و باز کردن بند یک کفش
ساعت پنج عصر بود و بعد از یک خواب چند ساعته که بیشتر باعث کسلی شد تا شادابی ، خواستم به خیابان بروم تا هوایی تازه تنفس کنم . نمی دانم چرا بی حوسله بودم ؛ به خود گفتم با ...
داستانی از احمدرضا توسلی
خورشید تو نمی آید
روی سرش می ایستاد. سقف اتاق دور بود، آن قدر که همیشه حس حقارت را درونت بزرگ می کرد و نور زرد لامپی که لای توری پیچیده شده بود سایه ی عظیم مرد را اول به پشتش، سپس روی زمین ...
داستانی از نعمت مرادی کاکاوندی
عنکبوتی که مرد
اصلا به حرفام گوش نمی دن- انگار نه انگار - هر کسی واسه خودش هر کاری دوست داره می کنه. تو حیاط همش باید مگس بازی بکنم. اون از آبجی شهرزاد، این هم از با با که مدتیه اصلا حرف ...