داستانی از مینا درعلی
خاکستری ضخیم
می رفت و زیر لب غر می زد .همه چیز خاکستری شده بود!ناگهان فکر کرد توی این هوای مه آلود چه کار می کند.چند قدمی اش پیدا نبود .کسی هم نزدیک تر از چند قدمی اش نبود تا خاکستر دورش ...
داستانی از لیلا صبوحی خامنه
دختر رعنا درست وسط آینه است
دختر رعنا درست وسط آینه است. سبزهی روی سنگ آشپزخانه یک طرف سینهاش را گرفته. خم که میشود تا یک فال دیگر از پرتقالش را بردارد و بگذارد توی دهانش، نصف سرش هم میرود و پشت سبزهها قایم میشود. هیکلش ...
داستانی از علیرضا محمدی نیا
ثریا
البته بهانه ي آسايشگاه معلولين چيز ديگري بود. مثل پرخاشگري و عصبانيت.و تو گزارش خدا را شکر کرده بودند که توان جسمي ندارد.ترکش خورده بود به مخچه اش.ربطي به واحد ما نداشت.معلول حسي حرکتي است، نه بيمار رواني. مي ...
داستانی از محمود قلی پور
پشت در رو به آینه
به در اتاق خوابمان تکیه دادهام. به تو نگاه میکنم که هنوز پشت به من، روبروی آینة میز آرایشت موهای خیست را خشک میکنی. صورتت خیس است. آب ، عرق و اشک. از چهره متفکرت پیداست که میخواهی کار بزرگی ...
داستانی از خسرو عباسی خودلان
زمهریر
همه چیز از خواب های بی بی شروع شد ، قبلا هم گاه گاهی شده بود که حس کنی یکی از انگشت های پایت می خارد. توی خواب مثلاً، شروع می کردی به خاراندنش، آنقدر که بیدار می شدی . ...
داستانی از تیمور آقا محمدی
دهان هيچ فيلسوفي نميتواند قانعام كند
- « به کجا؟ اصلاً كجا را داريم مگر؟» زن ميگويد: - « نميدانم؛ ولي بايد رفت.» - « من ميترسم.» زن دست ميبرد سمت گل هاي رزي كه بايد فردا كه از خواب بيدار ميشود، اولين چيزي كه ميبيند، ...
داستانی از مژگان عباسلو
بگذار برای تو بمیرم
خب بياد! مثل بقيه كه تا مقر مي آن و وقتي مي فهمن از اونجا به بعد از دستشويي و آينه و سرويس بهداشتي خبري نيست بر مي گردن» و باز هر دو خنديديم. همان قدر كه از مليكا چيزی ...
مورچه سوران(1)
مهدیه آل طه
دیروز یک خانم آمد اینجا. دست یک پسر بچه را گرفته بود توی دستش. کفش های پاره اش را می کشید بین قبر ها جلو می آمد. اول برگ ها را از توی صورتم زد کنار، بعد شلوار پسر را ...
داستانی از قاسم رستمی نیا
خوابها
سوالهای بسیاری ست که دارم نجويده قورتشان می دهم .همه ی این سوالها هم با آن فشار دست و آن نگاه دم مرگ بوجود آمده اند . بعد از مدتها فکر کردن راجع به همه ی احتمالها و همه ی ...
داستانی از بهروز پورعلی
آقای لنگریان و بسط مفهوم بی نظمی
شروعش هر روزه. هر روز که بیدار میشم. هنوز دارم تو رختخواب غلت میزنم که میاد. نمیدونم ساعت چند بیدار میشه که همیشه با صورت اصلاح کرده و موی ژل زده پشت در خونه ست. اگه بخوام بگم تاریخ خاصی ...